گوگوش آكادمي و توسعه اجتماعي - براي آرمين



مدارا یا مداخله؟ مقاله آقاي آرش نراقي در شماره 84 مجله وزين شهروند با عنوان "پارادوكس مدارا" كه به بررسي مدارا به عنوان يك فضيلت يا يك تناقض مفهومي مي پرداخت بهانه اي شد تا نگارنده اين سطور اين مقاله كوتاه را فراهم آورد. ابتدا لازم مي دانم تا تحليل آقاي نراقي را جهت تبيين زمينه مورد بحث به اختصار عنوان نمايم. جناب آقاي نراقي مسئله مدارا را ابتدا از دو منظر كثرت گرايان و مطلق گرايان بررسي ميكنند و عنوان ميدارند كه كثرت گرايان به حكم اعتقاد به عدم وجود يك حق بلكه اعتقاد به امكان به حق بودن چند نقطه نظر از ديدگاه هاي مختلف، با تعريف مدارا به عنوان همزيستي مسالمت آميز با عملي كه اخلاقا باطل است (و به عبارتي نا حق است) مخالف هستند. همچنين عنوان ميدارند كه مطلق گرايان نيز به دليل تاكيد بر حقيقت جويي و التزام به مخالفت با رفتار و عمل باطل و ناروا با مدارا مخالف هستند. به بيان ديگر ، كثرت گرايان امكان ناروا پنداشتن و باطل دانستن عمل را مردود مي دانند و مدارا را به اين مفهوم قبول ندارند و آن را بدل به پذيرش ميكنند و مطلق گرايان نيز همزيستي با باطل و ناروا را قبول ندارند. آقاي نراقي سپس با طرح وضعيت "حق نا حق بودن" به بيان پارادوكس مدارا ميپردازد و بيان ميدارد كه "حق" را ميتوان به فرد فاعل و هم فعل انجام شده متصف نمود. جناب آقاي نراقي سپس اتصاف حق به فرد را به دو معنا تعبير ميكنند: اولي به مفهوم "جواز براي انجام عمل" است و به اين معنا فرد محق ، مجاز به انجام عمل مي باشد. وي همچنين معناي دوم را معادل "عدم تكليف ديگران در مداخله در عمل فاعل" عنوان نموده و بيان ميدارد كه محق بودن فرد به معناي مكلف نبودن ديگران در اجبار و زور نمودن او براي عدم انجام عمل دلخواه اوست. آقاي نراقي سپس در تحليل خود نشان ميدهند كه "وضعيت حق نا حق بودن" با تعريف اول از حق به مثابه "حافظ جواز" محكوم به تناقض است حال آنكه مفهوم ديگر حق يعني "عدم تكلف ديگران به مداخله" تناقض نخواهد داشت چرا كه اگرچه فرد مجاز به انجام عمل نا حق نيست اما ديگران تكلفي جهت مداخله نخواهند داشت. نگارنده اين سطور البته خوانندگان را به رجوع به اصل مقاله براي ممانعت از پيش داوري هاي احتمالي بر اساس خواندن اين پيش مقدمه كوتاه دعوت مينمايد. ابتدا بايد توجه نمود كه در مقاله آقاي نراقي "ناروا بودن اخلاقي" عمل به عنوان پيش فرض قلمداد گرديده است كه نگارنده اين سطور مايل است مسئله را از اين منظر مورد واكاوي قرار دهد و مفهوم مدارا را بر اين اساس تبيين نمايد چرا كه اساسا مجاز بودن افراد به قضاوت در خصوص مضرات و فوايد هر عملي و به تعبير ديگر بررسی اطلاق صفت "ناحق" براي يك عمل در تحليل آقاي نراقي مورد توجه قرار نگرفته است. اول- پيش از هرچيز عنوان ميگردد كه هر عمل مركب از دو بعد مي باشد: روش اجرا و نتيجه اجراي عمل. بنابراين قضاوت در باب هر عملي ناظر به قضاوت در باب روش اجراي عمل و همچنين قضاوت در باب نتيجه حاصله از عمل مذكور مي باشد. دوم- با اتكا به آراي آقاي ملكيان (رجوع شود به كتاب راهي به رهايي – مباني نظري مدارا – صفحات 113 تا 126) نگارنده نيز بر اين باور است كه عقايد و آراء مردمان بر دو دسته كلي مي باشند: الف) آراء انفسي با ذهني ؛ به معناي عقايدي كه داراي شاخص هاي عيني نبوده و غير قابل انتقال و يا اثبات به ديگريست (لااقل قابليت اثبات عقلاني بسيار كمي داشته و امكان بروز اختلاف در خصوص آن و امكان رفع تعارض بسيار پایین است) و ب) آراء و عقايد آفاقي يا عيني كه داراي شاخص هاي عيني مشخص بوده و قابليت اثبات عقلاني بالايي دارند. سوم- فارغ از صحت و سقم هر گونه قضاوت و داوري در خصوص اخلاقي يا غير اخلاقي بودن يك عمل، ماداميكه عمل انجام شده در محدوده خصوصي بوده و تاثير آن در حوزه فردي مي باشد و در حقيقت تاثير آن در خارج از حوزه فردي به طور عيني قابل اثبات نباشد، ممانعت از اجراي آن توسط فرد عقلا مجاز نمي باشد. به عبارت ديگر ماداميكه عمل در حوزه فردي تاثير دارد و يا در محدوده خصوصي فرد رخ ميدهد نميتوان به واسطه اعتقاد به نا صواب بودن روش و يانتيجه حاصله مانع از اجراي آن توسط فرد شد. علاوه بر منع عقلاني ، اجبار فرد به عمل و يا منع او از انجام عملي كه تنها بر او موثر خواهد بود، اخلاقا نيز مردود مي باشد چرا كه لازمه اخلاقي بودن يك عمل مختار بودن عامل در انجام و يا عدم انجام فعل مي باشد. در صورتيكه فرد مجبور به انجام و يا عدم انجام عملي باشد ، آنگاه انجام فعل و يا ترك آن رفتاري اخلاق گرايانه محسوب نميگردد بلكه تنها زماني رفتاري اخلاقيست كه فرد عامل عامدانه و آگاهانه اقدام به كوچك تر كردن دايره مأذونات خود نسبت به دايره مقدوراتش نمايد. به تعبير ديگر زمانيكه دايره مقدورات فرد به واسطه اجبار بيروني كوچك شود فرد عملي اخلاقي را مرتكب نگشته است. بنابراين هر گونه دخالت در هر عملي فارغ از صحت و سقم روش و نتيجه آن ماداميكه تاثير عمل محدود به حوزه فردي باشد عقلا و اخلاقا مورد قبول نبوده و بنابراين مدارا به عنوان يك فضيلت اخلاقي معنا نداشته و در حقيقت يك بايد عقلاني و اخلاقيست. چهارم – اينك ميتوان با توجه به موارد عنوان شده، مسئله را از منظر حق يا ناحق بودن يك عمل در شرايطي كه انجام آن توسط فرد يا افراد داراي تاثير عيني در سطح اجتماعيست بررسي نمود. چهارم- الف) در صورتيكه عقايد در خصوص مضرات و فوايد يك عمل ، چه در بعد روش و يا نتيجه حاصله از جمله عوامل ذهني و انفسي باشد آنگاه در خصوص روا يا ناروا بودن عمل بايد به نظر اكثريت جامعه رجوع نمود و آن را مبناي قضاوت قرار داد. در صورتيكه راي و نظر اكثريت بر حق يا ناحق بودن عمل باشد، اقليت مي بايد راي و نظر اكثريت را پذيرفته و در حوزه اجتماعي مدارا نمايد. اگر چه عدالت حكم مينمايد تا اقليت همواره فرصت و امكان بروز نظري و تبيين خود را داشته باشند و در صورت توفيق به كسب آراي بيشتر و تغيير قضاوت اجتماعي، اقليت جديد ملزم به مدارا و پذيرش وضعيت جديد مي باشد. چهارم – ب) در صورتيكه عقايد در خصوص مضرات در بعد روش اجرا و نتيجه استحصال شده عینی باشد آنگاه صرف نظر از خواسته فرد يا افراد با توجه به آنكه روش و يا نتيجه اجرا ناگزير از آسيب و مضرات عيني براي جامعه باشد ، لازمه حق جويي مداخله و عدم مدارا مي باشد. چهرم – ج) در صورتيكه عقايد در خصوص روش اجرا و نتيجه حاصله عيني باشد اما يكي ناظر به درست بودن و ديگري ناظر بر نا درست بودن باشد به ا ين معنا كه روش مفيد اما نتيجه مضر و يا روش مضر اما نتيجه مفيد باشد ، آنگاه بايد با توجه به برآيند كل فايده و ضرر در بلندمدت قضاوت صورت پذيرد. در اينجا نيز در صورتيكه برآيند حاصله مبين ضرر اجتماعي باشد ، آنگاه مدارا عقلا قابل قبول نمي باشد. پنجم – با توجه به موارد مطرح شده مي توان نتيجه گرفت ، مدارا تنها در يك وضعيت معنا يافته و الزامي مي باشد و آن شرايطيست كه عقايد پيرامون فوايد و مضرات روش اجرا و يا نتايج يك عمل كه تاثير در حوزه اجتماعي دارد ذهني و سوبژكتيو باشد. به ديگر بيان، مدارا در شرايطي كه عمل در حوزه خصوصي تاثير دارد معنا ندارد چرا كه هر گونه اجبار عقلا و اخلاقا مردود مي باشد. همچنين در شرايطي كه عمل در حوزه اجتماعي موثر بوده اما عقايد و آراء پيرامون فوايد و مضرات آن عيني است مدارا نيز عقلا جايز نمي باشد. اهميت اين مسئله از آن روست كه عمدتا مسئله مدارا در حوزه فردي به عنوان يك موهبت از سوي جامعه به فرد مطرح ميشود حال آنكه در حوزه فردي يك بايستگي منطقي و اخلاقيست. همين طور در حوزه اجتماعي نيز مسئله مدارا گاه تعبير به تبعيت اكثريت از اقليت موثر و قدرتمند و گاه نيز منجر به ممانعت ننمودن از يك رذيلت اجتماعي عيني ميشود، اگرچه نگارنده اين سطور بر اين باور است كه هدف جناب آقاي نراقي ، تلاشي متعالي براي تبيين نظري مدارا و رفع پارادوكس ظاهري آن و تلاش براي ترغيب جامعه ايراني براي توسعه مدرا و تسامح مي باشد. در انتها از همه انديشمندان ايراني و همين طور آقاي نراقي جهت تلاش هايشان براي توسعه جامعه ایرانی كمال امتنان را داشته و اظهار اميدواري مينمايم تا بر خلاف خواست و راي و نظر تنگ نظران و تاريك انديشان بار ديگر شاهد طبع مجله وزين شهروند امروز و تو سعه فکر و انديشه در جامعه ايراني باشيم. 

واقعيت اين است كه بدون ترديد من يكي از مهمترين عناصر نخبه كشي در تاريخ اين كشورم. نخبه كشي را اگر به "كشتن" به مثابه يك عمل عيني و به فعليت رسيده "گرفتن جان از بدن" تقليل دهيم، آنگاه نگراني و افسوس خوردن براي آن بسيار بي معنا و بي مغز خواهد بود چرا كه عدم حضور فيزيكي نخبگان نيست كه مايه اندوه و افسوس فراوان است بلكه تكثير نيافتن ذهن و انديشه آنها و رويكردهاي فكري ورفتاريشان است كه موجب تاسف و منجر به از دست رفتن فرصت هاي تاريخيست. نخبه كشي در حقيقت ممانعت از تبديل شدن نخبگان به الگوهاي عملي در جامعه، ولو در زمان حيات نخبگان است و واقعيت تلخ اين است كه من به عنوان يك عنصر اجتماعي منفعل در قبال اين نحله هاي فكري و الگوهاي عملي يكي از عناصر مهم در نخبه كشي به حساب مي آيم.
ميرزا تقي خان اميركبير را نه به عنوان يك چهره تاريخي متعلق به يك دوران و يا يك پديده نادر اجتماعي بلكه بايد به عنوان روش و الگويي براي فكر كردن و رفتار كردن مطالعه نمود. آيا تلاش من در سازماني كه محل فعاليت من است همچون اميركبير همراه با خيرخواهي مشفقانه و با انديشه اعتلاي كشور و جامعه ام بوده است؟ آيا من نيز چون او كه بي بهره از حمايت دولت مركزي بود ميتوانم بدون اميد و انگيزه حمايت مديريت عالي سازمانم و تنها براي توسعه و اعتلاي جامعه كوچكم بهترين تلاش خود را ارايه كنم؟ آيا احساس مسئوليت او در قبال جامعه و افسوس خوردنش بر بيسوادي مردم كه خود را مقصر آن ميدانست نميتواند در انتقال تجارب و دانشم به جامعه پيراموني ام بدون نگراني از بي رونق شدن بازارم تبلور يابد؟ آيا اعتقاد و پايداري او در ايجاد نظم ، رشد صنعت و كشاورزي و تجارت و توسعه آگاهي ها نميتواند و نبايد در هر كدام از ما در محيط پيرامونمان ادامه يابد؟ آيا من به عنوان يك مهندس، مشاور، دكتر، برج ساز، معلم، رفتگر و ... نميتوانم نمونه كوچكي از ميرزا تقي خان اميركبير در جامعه كوچك خودم باشم؟
دوست جامعه شناسي دارم كه تعبيري زيبا را از تعامل دو سويه ساختارها و افراد بر هم دارد و قريب اين مضمون را بيان ميكند كه اگرچه شايد تاثير فرد بر ساختار كمتر از تاثير ساختار بر فرد باشد اما تلاش براي بهتر كردن "خود" و توسعه فردي حتي اگر به توسعه ساختار نيانجامد لا اقل از انفعال در برابر ساختار و پذيرفتن هر نوع اثري از ساختار بهتر است. راه عبور از اين تكرار و ايستايي تاريخي ، تكثير روش و تفكر نخبگان در روزمره زندگي مان است. هر كدام از ما ميتوانيم با تغيير رويكردهاي فكري مان و مطالعه و شناخت ويژگي هاي رفتاري اين نخبگان و حتي بررسي علل ناكامي آنها تلاش كنيم تا در محيط كوچك خود بهبودي اگرچه اندك ايجاد نماييم. واقعيت اين است كه دست يابي به رشد و تعالي آسان به دست نمي آيد و هزينه هاي فردي ناشي از مقيد كردن خود به رويكردهاي فكري چنين نخبگاني همان هزينه ايست كه همه ما براي رشد و توسعه بايد بپردازيم. يادمان باشد كه براي توسعه و آباداني نياز به كارهاي نشدني و معجره آسا نداريم كافيست هر كداممان امير كبير خودمان باشيم.
![]()
"جدايي نادر از سيمين": يك فيلم با ضرورت فرهنگي

سينما غلغله است و باور اين مسئله راحت نيست كه فيلمي بتواند مردم را تا پاسي از نيمه شب در سينماها نگه دارد! فيلم " جدايي نادر از سيمين" كه به زعم رييس سينما آزادي مورد استقبال شگفت آور قرار گرفته است. تا كنون نقد هاي زيادي در باب اين فيلم و ظرافت هاي هنري و فني آن نگاشته شده است. بسياري نيز در باب اهميت شركت در حركت آنتي پوپوليستي سينماي ايران كه بودجه هاي هنگفت و امكانات فراوان را در اختيار نا هنرمنداني چون ده نمكي مي گذارد گفته اند! اما آنچه در اينجا مطرح شده است نه از باب نقد فيلم و نه از باب لزوم شركت در اين حركت است چرا كه نگارنده خصوصا پس از ديدن فيلم "جدايي نادر از سيمين" مقايسه آن را با "اخراجي ها" توهين به شخصيت و هنرمندي عوامل تهيه و بازيگران خبره و حرفه اي و شعور مخاطبان فرهيخته ايراني اين فيلم مي داند! آنچه در اينجا آورده شده است انعكاس سوژه در ذهن نگارنده است!
قصه در فيلم "جدايي نادر از سيمين" بر آن است تا نشان دهد كه هيچ كس در جريان قصه بدون ايراد نيست و اين عدم كمال آنقدر باور پذير و ملموس است كه انگار هر كدام از آنها مي تواند هر يك از ما باشد! انگار اين قصه ميتواند براي هر كدام از ما در سطوح مختلف اجتماعي رخ بدهد! در" جدايي نادر از سيمين" حقيقت رنگ ميبازد و جاي خود را به واقعيت ميدهد و اين اتفاق ، تشخيص سره از ناسره را براي هميشه نا ممكن ميكند! مهمترين اثر چنين تفكري در زندگي اجتماعي، تعامل و تسامح با ديگران است! اگر همه ما بر اين باور باشيم كه كامل نيستيم آنگاه واكنش هاي ما نسبت به انسان هاي ديگر در محيط پيرامونمان با درك بيشتري همراه خواهد بود! در فيلم "جدايي نادر از سيمين" هيچ كس نمي تواند مطلقا محق باشد و اين واقعيت دنياي پيراموني ماست! فرشته انگاريدن انسان ها و يا لا اقل انتظار وجود انسان هايي بدون نقاط سياه و يا سياه انگاري شخصيت هاي پيراموني مان عواملي هستند كه منجر به صدور احكام قطعي در قضاوت هايمان ميشود و زمينه هاي بروز خشونت را در ذهن انسان فراهم مي آورد. اين خشونت ذهني نيز هر گاه مجال يابد به خشونت عيني بدل ميشود. بنابراين ديدن اين فيلم و رسيدن به اين نگاه مي تواند تحولات زيادي را در عرصه اي مختلف سياسي ، اجتماعي و فرهنگي به همراه داشته باشد و منجر به تشكيل جامعه اي گردد كه در آن هيچ كس خود و تفكراتي را كه به آنها تعلق خاطر دارد داراي برتري كامل نداند! و درست به همين علت است كه ديدن اين فيلم براي مردمان جامعه ايراني يك ضرورت فرهنگيست!
1 ديباچه
اشاره آقاي بقايي ماكان، در گفت و گوي مطبوعاتي اخير خود[1]، به ضعف وجود نظريه پردازاني كه نظام هاي فكري را براي انديشه ايراني بسازد اشاره صحيحي است. مشاوران و مدرسان حرفه اي كه در زمينه توسعه سازمان ها (كه خود فصل مشترك جامعه و افراد هستند) فعاليت مي نمايند در ايران همواره با دو مسئله رو به رو هستند! مدرسان در قبال ارايه آموزه هاي خود به افراد با اين اتهام رو به رو ميشوند كه آموخته ها قابليت اجرا در شرايط فعلي را ندارند. آنها بر اين باورند كه عدم بلوغ سازمان و جامعه مانع از پياده سازي اين آموخته ها و توسعه منابع انساني ميشود. از سوي ديگر مشاوران نيز يكي از بزرگ ترين موانع توسعه سازمان ها را توسعه نيافتگي منابع انساني و افراد مي دانند و اين دور و تسلسل مرغ و تخم مرغ وار يك جفت تبهگينه را كه هر يك به ناكار آمدي ديگري منجر ميشود ايجاد كرده است. عبور از اين شرايط نيازمند نقد شرايط موجود و توسعه يك نظام فكريست. شايد بتوان مهمترين آفت جامعه روشن فكري ايران را ترس از ارايه يك نظام فكري به عنوان راه حل براي مشكلات شناخته شده دانست. انديشمندان ايراني در تشخيص علل ريشه اي مسايل توانمند هستند اما در ارايه راهكار هاي اجرايي و راه حل تعلل ميورزند كه مي تواند به علت ايده آل گرا بودن روشن فكر ايراني باشد. ايده آل گرايي روشن فكران ايراني و عدم توجه به منطق واقع گرايانه فازي همواره موجب دلسردي انديشمندان در پياده سازي انديشه هايشان در محيط واقعي جامعه و آزردگي و متعاقب آن نا اميدي آنها از توسعه اجتماعي شده است. در حاليكه ايده آل گرايي اگر با انديشه بهبود مستمر همراه گردد آنگاه مي پذيرد كه براي رسيدن به شرايط ايده آل بايد پايه اي را ايجاد و در گذر زمان بهبود داد و تلاش حاضر در حقيقت بخشي از دغدغه هاي شخصي نگارنده براي ايجاد يك چارچوب اوليه است كه مي تواند در گذر زمان و با نقد هاي آگاهانه مسير بهبود را طي نمايد. نكته ديگري كه در اين ديباچه كوتاه عنوان ميگردد اهميت فلسفيدن (به تعبير آقاي ملكيان ) به جاي فلسفه دانيست. اگرچه مطالعه آراء و نظرات فلاسفه ديگر مي تواند مانع از دوباره گويي شده و انديشمند را از نقد هاي ممكن بر نظرات خام او مطلع گرداند اما از سوي ديگر به اصالت تفكر لطمه وارد ميكند. فلسفيدن به معناي نا آگاهي از آراء و نظرات ديگران نيست بلكه به اين معناست كه نظرات فلاسفه و انديشمندان ديگر بايد به عنوان يك ورودي در ذهن انديشمند قرار گيرد و انديشمند بايد با نقد و پردازش و تحليل ارزش افزوده خود را داشته و بر روشنايي مسير بيافزايد. به اعتبار همين ديدگاه، نگارنده اين سطور حق فلسفيدن را به عنوان رفتاري ذاتي براي خود قائل بوده و سنجش اعتبار اين نظريات را به عهده انديشه خوانندگان ميگذارد و اميدوار است تحليل ها و رويه پيشنهادي در اين مقاله كوتاه در بوته نقد خوانندگان محك خورده و فرصت هاي بهبود در آن يافته شود.
2 مراجع تصميم گيري و اخلاق
شناخت مراجع تصميم گيري و بررسي تعاملات اين مراجع اهميت بسزايي در تبيين يك نظام فكري دارد چرا كه مهمترين ركن يك نظام فكري تبيين رويه اي براي حصول يك تصميم در چارچوب آن نظام فكريست. يكسان نبودن مراجع تصميم گيري در درون افراد و در درون جامعه مي تواند هم در سطح فردي و هم در سطح اجتماعي به بحران منجر گردد. در اينجا منظور و اراده ما از مراجع تصميم گيري منابع شناختي هستند كه فرد با بهره گيري از آنها در خصوص انجام و يا عدم انجام عملي تصميم ميگيرد.
اما براي تبيين دقيق مراجع تصميم گيري و نحوه تعامل آنها با يكديگر در فرايند تصميم گيري، بايد به رابطه تنگاتنگ آنها با مفهوم اخلاق توجه نمود چرا كه اخلاق چيزي به غير از كوچك تر كردن دايره ماذونات نسبت به دايره مقدورات نيست. تصميمات فرد مي تواند منجر به بزرگ تر شدن و يا كوچك تر شدن دايره ماذونات او بيانجامد و اتخاذ آگاهانه تصميم به محدود كردن دايره ماذونات همان چيزيست كه از آن به عنوان اخلاق ياد ميكنيم. همين جا ميتوان نتيجه گرفت كه لازمه اخلاقي بودن يك عمل آزاد بودن فرد در تصميم گيري و وجود امكان انتخاب گزينه مقابل است چرا كه در صورتيكه فرد به واسطه اجباري بيروني مجاب به انجام و يا عدم انجام عملي باشد در حقيقت دايره مقدورات او كوچك شده است و اين به معناي آن نيست كه فرد عملي اخلاقي مرتكب شده است. بنابراين مي توان نتيجه گرفت كه اخلاقي بودن فرد و جامعه در گرو دروني بودن مراجع تصميم گيري در افراد است و با استقرار مراجع تصميم گيري در قوانين اجتماعي و تحميل افراد به جايگزيني آنها با تصميمات فردي، شايد بتوان رفتار هاي اجتماعي را قابل پيش بيني و كنترل كرد، اما مطمئنا نمي توان جامعه را اخلاق گرا نمود.
همچنين بايد دقت نمود كه به غير از اخلاق دو صفت ديگر نيز براي اعمال وجود دارند كه عبارتند از خوبي و ارزشمندي اعمال! به عبارت ديگر يك عمل ميتواند خوب، ارزشمند، اخلاقي و يا تركيبي از اين سه باشد و لزوما هر عمل خوبي، ارزشمند و يا اخلاقي نيست. پيشتر تعريف عمل اخلاقي را در رابطه با نسبت آن با دايره مقدورات عنوان كرديم به اين معنا كه اگر فرد مقدور به انجام عملي باشد عدم انجام آن عمل به صورت آگاهانه و آزادانه عملي اخلاقيست. عمل خوب اما عمليست كه بر اساس روش و رويه صحيحي صورت پذيرد و عمل ارزشمند عمليست كه نتيجه آن فايده مند باشد. به بياني ديگر خوب بودن به معناي انطباق با استاندارد بوده و ارزشمند بودن نيز در مقايسه با اهداف مورد انتظار قابل تشخيص است. اهميت تفكيك اين سه مفهوم در آنجاست كه بسياري مواقع اخلاقي بودن عمل، به خوب بودن روش يا ارزشمند بودن نتيجه عمل متنسب مي گردد كه در بسياري موارد تفسير اخلاقي بودن عمل را مشكل ميسازد. در حاليكه اخلاقي بودن عمل مرتبط با تصميم فرد به محروم كردن خود از مقدورات خود است كه البته منطقا بايد از روشي خوب و براي رسيدن به نتيجه اي ارزشمند باشد كه در اين صورت رفتاري معنوي خواهد بود. به بيان ديگر رفتاري كه هم اخلاقي، هم خوب و هم ارزشمند باشد رفتاري معنويست اما لزوما هر عمل خوب و ارزشمندي اخلاقي نيست و ممكن است يك تصميم اخلاقي به رفتاري خوب و ارزشمند منجر نگردد.
3 اصالت و تخصص گرايي
پيش از ورود به اين بحث لازم است تا دو مسئله اصالت در تفكر و تخصص گرايي و ارتباط ميان اين دو را مورد بررسي قرار دهيم. اصالت و آنچه زندگي اصيل ناميده ميشود به معناي استقلال كامل فرد از محيط بيروني براي اخذ تصميمات فرديست به اين معنا كه فرد بر مبناي تشخيص خود عمل مي نمايد. اگرچه اصالت و استقلال در عمل و تصميم گيري از بعد اخلاقي داراي ارزشي ذاتيست اما با پيچيده تر شدن دانش انساني و عدم امكان تسلط افراد به همه علوم براي تصميم گيري مسئله تخصص گرايي مطرح ميشود به اين معنا كه فرد نه بر اساس راي و نظر خود كه بر اساس راي و نظر فرد يا افرادي ديگر عمل مي نمايد. بنابراين اولين چيزي كه مطرح ميشود آن است كه اتكاي به راي و نظر ديگران تنها در خصوص مسايل تخصصي خارج از دانش تخصصي فرد قابل دفاع بوده و همين حد و مرز تخصص گرايي را مشخص مينمايد به اين معنا كه فرد تنها در خصوص اعمالي كه تصميم به اجرا و يا عدم اجراي آنها نيازمند دانش تخصصي مي باشد منطقا مي بايد به تخصص ديگران رجوع نمايد. نكته ديگر اين است كه اگرچه فرد به راي و نظر ديگران رجوع ميكند اما بدوا خود در تشخيص آنكه بايد به راي و نظر كسي در اين باب رجوع كند محق بوده و همچنين فرد پس از دريافت نظر متخصص مي تواند آن را با منابع تخصصي ديگر مقايسه نموده و نهايتا تصميم گيري نمايد. به عبارت ديگر فرد چه در تصميمات خود بر مبناي راي و نظر خود اصالتا عمل نمايد و يا در اموري كه خارج از توان تخصصي اوست به راي و نظر صاحب نظران عمل نمايد همچنان مي تواند عقلاني عمل نمايد. دقت نماييد كه آنچه ما در اين مقاله از عقلاني بودن عمل اراده ميكنيم آن است كه فرد با استفاده از توان فكري و بهره هوشي خود و با بهره گيري از قدرت تفكر خود (ولو با استفاده از آرا و نظرات متخصصين و انديشمندان به عنوان يكي از ورودي هاي فرايند تفكر) به نتيجه اي برسد. اما در صورتيكه فرد عمل را بر اساس راي و نظر ديگر يا ديگراني، بدون دخالت در تصميم گيري انجام دهد حتي اگر راي و نظر آن افراد در نتيجه استفاده از منطق و عقل باشد، چون فرد در دستيابي به اين نتيجه دخالتي نمي نمايد، نمي تواند روشي عقلاني باشد. بنابراين منظور و اراده ما از عقل به معناي اصالت در تصميم گيري يعني تصميم گيري فرد بر اساس منطق و خرد خود مي باشد و ماداميكه نظرات متخصصين جايگزين تصميم فرد نشده و به عنوان يكي از ورودي هاي فكري در فرايند تصميم گيري باشد، همچنان تصميم عقلاني مي باشد.
4 مراجع تصميم گيري در حوزه فردي و تعامل آنها با يكديگر

سه مرجع بايد و نبايد را در درون فرد مي توان بر اساس ابعاد شخصيتي والد، بالغ و كودك هر فرد تعيين نمود. شخصيت هاي والد، بالغ و كودك كه بر مبناي تئوري تحليل مبادلات اريك برن[2] تعريف گشته اند سه بعد شخصيتي در هر فرد مي باشند كه در همه سنين در درون فرد وجود دارند. هر كدام از اين سه بعد شخصيتي كاركردهاي مربوط به خود را دارند و به عبارت ديگر وجود هر كدام از آنها در فرد بايسته است. براي فهم دقيق نقش اين سه بعد به عنوان مراجع تصميم گيري بايد تعريف دقيقي از كاركردهاي اين سه بعد شخصيتي داشته باشيم. كاركرد بالغ در درون فرد، تحليل كردن منطقي و حسابگري مي باشد و همچنين بالغ وظيفه تنظيم دو بعد ديگر شخصيتي را نيز بر عهده دارد. كاركرد والد، معاف نمودن بالغ از حسابگري و كنترل كودك از طريق دستور دادن است. شخصيت كودك نيز منبع الهامات دروني افراد و هيجانات عاطفيست كه ميتواند به نو آوري ها و رفتارهاي مبتني بر احساس منجر شود. بر همين اساس ما سه دسته از مراجع تصميم گيري و يا بايد و نبايد خواهيم داشت:
دسته اول بايد و نبايد هاي بالغ مدار مي باشد كه آن را با عنوان عقلانيت و يا منطق عقلاني مي شناسيم. دسته دوم بايد و نبايد هاي والد مدرانه است كه بر اساس كاركرد والد در فرد عمل ميكند و در حقيقت بالغ را معاف از تحليل و انديشيدن كرده و او را مجاب به عمل بر اساس خرد عرفي و شرعي مي نمايد. به عبارت ديگر اصولا در موقعيتي كه بالغ فرد توانايي تحليل را بر اساس منطق و خرد خود نداشته باشد والد فرد دستور اجرا را بر اساس قوانين عرفي ( وبه شكلي مشابه، شرعي) ميدهد. به بيان ديگر در رعايت قوانين عرفي و يا شرعي فرد بر اساس نظر و صلاحديد فرد يا افرادي غير از خود عمل مي نمايد. دسته سوم بايد و نبايد هاي عاطفي و هيجانيست كه توسط كودك درون مرجع تصميم گيري قرار ميگيرد. بنابراين عقل ، احساس و عرف و/ يا شرع مي توانند سه مرجع تصميم گيري در هر فرد باشند.
به اعتقاد نگارنده آنچه موجب تالم خاطر انسان ميگردد نا هماهنگي و عدم انطباق ميان اين سه مرجع تصميم گيريست و براي همين بررسي تناقضات ميان آراء اين سه مرجع تصميم گيري درون فرد از اهميت بالايي برخوردار است. براي فهم بهتر مسئله، حالات مختلف و ممكن ميان اين سه مرجع تصميم گيري را مورد توجه قرار ميدهيم.
4-1 مرجع واحد تصميم گيري
در اين حالت فرد تنها يك مرجع تصميم گيري را در درون خود به رسميت شناخته و آراء و نظرات دو مرجع ديگر را مقبول نمي داند. فرد تنها بر اساس عقل يا احساس و يا مباني عرفي و يا شرعي عمل ميكند و هر كدام را كه انتخاب نمايد در همه امور تنها به آن مرجع رجوع مي نمايد. آنچه مسلم است اين است كه فارغ از امكان پذيري اتكا به تنها يكي از اين سه مرجع، تناقضات ميان اين سه مرجع بروز نخواهد نمود و فرد هرگز بر سر انجام و يا عدم انجام عملي بر سر دوراهي ميان بايد و نبايدهاي دو مرجع مختلف قرار نميگيرد.
4-2 مراجع تصميم گيري چندگانه
در اين حالت كه منطقا نيز به نظر مي آيد ممكن تر باشد، فرد داراي بيش از يك مرجع تصميم گيري مي باشد. يعني آنكه به عنوان مثال فرد علاوه بر عقل به آراء احساسي خود نيز توجه دارد يا اينكه علاوه بر مباني و موازين شرعي و عرفي به مباني عقلي نيز توجه دارد.
در صورتيكه فرد دراري بيش از يك مرجع تصميم گيري مورد قبول در درون خود باشد و پروتكلي نيز براي اولويت بندي ميان مراجع تصميم گيري در شرايط مختلف داشته باشد و در حقيقت بداند كه در هر شرايطي كداميك از مراجع تصميم گيري داراي اولويت و مقبوليت است آنگاه در صورت تناقض ميان آرا و نظرات مراجع مختلف نصميم گيري، فرد به راحتي تصميم را براساس نظر مرجع اولي ميگيرد. بنابراين سوالي كه مطرح ميشود آن است كه اولويت بندي ميان اين سه مرجع تصميم گيري چگونه خواهد بود.
براي تبيين اين اولويت بندي ها دو نكته مهم يادآوري ميگردد. نكته اول در نظر گرفتن اصالت در تصميم گيري به عنوان شرط اصلي در اخلاقي بودن عمل فرد است. احساس و عقل فارغ از آنكه خوراك هاي خود را ممكن است از بيرون فرد دريافت كنند اما خروجي هاي اصيلي هستند كه فرد بر اساس پردازش دروني و ذاتي خود حاصل مينمايد. به بيان ديگر آراء و نظرات مبتني بر احساس و منطق فرد، اصالت ذاتي دارند اما تصميمات اتخاذ شده مبتني بر عرف و شرع، تنها در شرايطي داراي اصالت مي باشند كه همچون پديده تخصص گرايي به آراء و نظرات شرعي و عرفي تنها به عنوان يك ورودي براي تصميم فرد توجه شده و فرد با استفاده از توان فكري خود و با پذيرش مسئوليت عمل خود، تصميم را اتخاذ نمايد. به بيان ديگر در صورتيكه تصميم بر مبناي عرف و شرع، بدون دخالت فرد در پردازش و تحليل حاصل گردد و جايگزين علم و يا احساس فرد در موقعيتي خاص شود، حتي اگر مباني عرفي و شرعي داراي حجت عقلاني باشند تصميم اتخاذ شده اصالت نداشته و عقلاني نبوده و در صورتيكه فرد اجبارا جايگزيني را پذيرفته باشد قطعا اخلاقي نيز نمي باشد.
4-2-1) منطق عقلاني و قوانين عرفي و شرعي
در خصوص اين دو مرجع تصميم گيري سه حالت ممكن است اتفاق بيافتد:
اول- عقل، راي و نظر مرجع بيروني يعني قوانين عرفي و شرعي را تاييد نمايد. در اين صورت تناقضي وجود نداشته و اتخاذ تصميم بر اساس و مبناي شرعي و عرفي، عقلاني و در صورتيكه آزادانه به محدود كردن دايره ماذونات فرد بيانجامد، اخلاقيست.
دوم- مرجع شرعي و عرفي حكم به انجام و يا عدم انجام عملي بدهد و عقل در خصوص انجام و يا عدم انجام آن سكوت نمايد. به عبارت ديگر گزاره عنوان شده اگر خردمندانه نيست اما خرد ستيز نيز نبوده و به تعبير برخي از انديشمندان [3] خرد گريز مي باشد. در اين صورت، عمل بر اساس مباني شرعي و عرفي غير عقلاني نبوده و همچنان اگر آزادانه به محدود كردن دايره ماذونات فرد بيانجامد، اخلاقيست.
سوم – مرجع شرعي و عرفي راي به انجام و يا عدم انجام عملي بدهند و راي مذكور خرد ستيز بوده و مورد تاييد عقل نباشد. در اين صورت تصميم مربوطه قطعا عقلاني نيست و در صورتيكه فرد آزادانه به انتخاب تصميم بر اساس مباني شرعي و عرفي بپردازد آنگاه در صورتيكه تاثير عمل مذكور در محدوده فردي باشد مي تواند عليرغم غير عقلاني بودن اخلاقي باشد. محدود كردن حوزه اثر عمل به فرد اهميت بسزايي در اخلاقي بودن يك عمل غير عقلاني دارد چرا كه حدود آزادي فرد در اجرا و يا عدم اجراي يك عمل (آزادي هاي عملي) مي بايد در ارتباط با تاثير آن بر جامعه پيرامون تعيين شوند. البته در خصوص بيان و ابراز انديشه هيچ محدوديتي قابل تصور نمي باشد چرا كه محدود كردن آزادي بيان به بهانه تاثيرات اجتماعي مانع از تصميم گيري آزادانه افراد جامعه با علم و آگاهي به همه گزينه هاي ممكن ميشود و بنابراين به انحطاط اخلاقي جامعه منجر ميشود.
4-2-2) منطق عقلاني و احساسات
اگرچه آراء مبتني بر عقل و احساس به واسطه استقلال فرد در استحصال آنها از اصالت برخوردارمي باشند اما تناقض ميان آنها بعيد نيست. در خصوص اين دو مرجع تصميم گيري نيز دقيقا روابط، مشابه روابط عنوان شده در فوق مي باشد. به طور خلاصه ميتوان گفت ماداميكه تصميم مبتني بر احساس خرد ستيز نباشد تناقضي وجود نداشته اما در صورت بروز تناقض، يعني خرد ستيز بودن راي مبتني بر احساس، از آنجا كه راي بر مبناي احساس داراي اصالت ذاتيست در صورتيكه دايره تاثير آن تنها بر خود فرد باشد آنگاه عمل غير عقلاني بوده اما اگر آزادانه به محدود كردن دايره ماذونات فرد بيانجامد اخلاقيست.
بنابراين مي توان فهميد كه معيار اخلاقي بودن يك عمل غير عقلاني در سطح فردي، علاوه بر كوچك كردن دايره ماذونات فرد، محدود بودن دايره تاثيرات آن به فرد مي باشد و در صورتيكه دايره تاثيرات آن خارج از حوزه فرديست يا مي بايد عقلاني باشد و يا مورد تاييد اكثريت جامعه باشد كه جلوتر به تحليل بيشتر در خصوص آن مي پردازيم.
4-2-3) مباني شرعي و عرفي و احساسات
در خصوص تعارضات ميان اين دو نيز مي توان سه حالت را متصور شد:
اول- تطابق و همرايي در ميان هر دو دسته وجود دارد كه در اين صورت عمل بر اساس يكي ناقض ديگري نيست.
دوم- يكي از اين دو راي ميدهد و ديگري در خصوص راي مذكور سكوت ميكند يعني اگر شرعي است اما غير عاطفي نيست و يا اگر عاطفيست غير شرعي و مخالف عرف نيست.
سوم- راي و نظر هر يك از اين دو ديگري در تناقض است. در اين ميان داوري بر عهده عقل خواهد بود كه يكي از حالات ذيل رخ ميدهد:
سوم –الف) عقل با يكي از اين مراجع تصميم گيري موافق و با ديگري در تعارض است كه در اين صورت اتخاذ روشي كه مورد تاييد عقل است عقلانيست و اتخاذ روش ديگر تنها در صورتيكه منجر به محدود كردن دايره ماذونات فرد شده و اثر آن محدود به حوزه فردي شود مي تواند اخلاقي باشد.
سوم-ب) عقل در خصوص هر دو نظر سكوت ميكند و به بعبارتي بر اساس نظر عقل انجام و يا عدم انجام عمل به لحاظ عقلاني علي السويه است كه در اين صورت تحليل دروني فرد و تشخيص عملي كه اخلاقيست يعني منجر به محدود شدن دايره ماذونات او شده و دايره تاثير آن فرديست و همچنين توجه به خوب بودن يعني درست بودن روش و ارزشمند بودن يعني فايده مند بودن نتيجه است كه فرد را به انتخاب گزينه بهتر دلالت ميكند.
بنابراين فرد براي آنكه تصميمي را بگيرد مي تواند به هر سه مرجع تصميم گيري رجوع نمايد اما موارد ذيل بايد مورد توجه قرار گيرد:
5 مراجع تصميم گيري در حوزه اجتماعي
مراجع تصميم گيري در حوزه فردي و نحوه تعمامل آنها با هم از اهميت كمتري نسبت به مراجع تصميم گيري براي حركت هاي جمعيست. اين واقعيت كه انسان موجودي اجتماعيست و ناگزير از زندگي و حركت جمعي مي باشد، ما را با اين حقيقت رو به رو ميسازد كه بايد روشي قابل قبول را براي تعاملات و تصميمات اجتماعي به دست آورد. درست است كه فرد در انجام تصميمات در سطح فردي كه اثر و نتيجه اش محدود به فرد باشد آزادي عمل دارد اما هنگام زندگي در سطح اجتماعي و هنگاميكه دايره تاثير عمل فرد به خارج از حوزه فردي كشيده ميشود خواسته يا نا خواسته آزادي او محدود خواهد شد. در اينجا دو نكته بسيار مهم وجود دارند: مسئله اول لزوم محدود نمودن آزادي هاي جامعه در تاثير اعمال جمعي بر حوزه فرديست يعني اگر تاثير عمل اجتماعي در حوزه اجتماعي نباشد و تاثير عمل جمعي بر حوزه فردي باشد همانند تاثير عمل فرد بر جامعه بايد براي جامعه نيز محدوديت قايل شد. اين مسئله مانع از بروز استبداد اكثريت و حفظ آزادي هاي فردي ميشود. نكته مهم ديگر آن است كه محدود كردن آزادي هاي افراد به علت تاثير آنها بر جامعه به استثناء آزادي بيان و ابراز نظرات در سطح عموميست و جامعه به هيچ وجه نمي تواند به استناد به تاثير بيان نظرات و عقايد فردي بر جامعه مانع از بيان نظرات و عقايد افراد گردد چرا كه لازمه اصالت در تصميم گيري و همچنين اخلاقي بودن جامعه، آزاد بودن و مخير بودن به انتخاب گزينه هاي موجود است . بنابراين همه تفكرات موجود در جامعه مي بايد در بستر جامعه به رقابت تئوريك با هم بپردازند و در صورت كسب سهم بيشتري در جامعه، آنگاه ميتوانند در تصميمات اجتماعي موثر واقع شوند. به اين ترتيب جامعه پويايي خود را حفظ نموده و همواره مردمان جامعه مي توانند در تبيين روش تصميم گيري شانس برابري براي موثر بودن در حركت هاي جمعي داشته باشند.
براي ورود به اين بحث لازم است ابتدا دو مفهوم حقيقت طلبي و عدالت طلبي تبيين گردند. حقيقت طلبي به معناي لزوم پذيرش امريست كه خلاف آن در شرايط مشابه، غير قابل تصور و قبول است. براي اين منظور لازم است تا معيار و مرجعي براي تعيين حقانيت وجود داشته باشد و لازم است تا اين مرجع مستقلا و اصالتا مورد تاييد و پذيرش افراد باشد. بنابراين همان گونه كه آقاي دكتر ملكيان عنوان نموده اند امور عيني بالفعل كه براي آنها معيار دقيق عقلاني وجود دارد و قابل اثبات منطقي به همه افرا د است مي توانند در زمره اموري باشند كه حقيقت آنها قابل كشف و اثبات به همه است. عدالت طلبي به معناي لزوم پذيرش امريست كه گرچه صحت و سقم آن قابل اثبات به غير نيست اما اولا دايره تاثير آن بر مجموعه تصميم گيرنده است و ثانيا مورد قبول اكثريت قرار گرفته است و بنابراين امور ذهني (انفسي) كه اساساغير قابل اثبات به غير هستند و امور عيني بالقوه كه بالقوه قابل اثبات هستند اما هنوز معيار و مرجع پذيرش آن يافته نشده است در اين دسته قرار ميگيرند.
اينك ميتوان با توجه به موارد مذكور در فوق تصميم گيري در سطح اجتماعي را تحليل و رويه ذيل را ارايه نمود:
اولين قدم اين است كه دايره تاثير تصميم مورد توجه قرار گيرد به اين معنا كه ابتدا بايد تعيين نمود كه تاثير مسئله مورد نظر براي تصميم گيري بر اجتماع است يا اينكه تنها بر حوزه فرد تاثير ميگذارد. در صورتيكه تاثير تصميم جمعي بر حوزه جمعي نبوده و ورود به حوزه فردي دارد تصميم گيري منجر به سلب آزادي هاي فردي شده و عقلا و اخلاقا مردود بوده و در تضاد با عدالت طلبي است.
در مرحله بعدي بايد تعيين نمود كه آيا مسئله مورد توجه از جمله امور آفاقي بالفعل است و براي آن معيار عقلاني عيني وجود دارد يا نه! در صورتيكه مسئله مورد نظر براي تصميم داراي معيار پذيرش عيني و عقلاني بود لازمه حق طلبي تصميم گيرندگان آن است كه بر اساس معيار مذكور عمل نمايند و تصميمات فردي كساني كه به نيابت از جمع و به عنوان نماينده در تصميم گيري مشاركت مينمايند در اين تصميم گيري قابل استناد نيست. يادآوري ميشود كه در تصميم گيري سطح فردي كه اثر عمل بر حوزه فردي بود فرد مخير به انتخاب عمل غير عقلاني با علم و آگاهي به غير عقلاني بودن آن بود اما در تصميم گيري هاي جمعي كه عمدتا گروهي به نيابت از كل جامعه تصميم گيري مي نمايند به هبچ وجه انتخاب عمل غير عقلاني به صرف پذيرش اكثريت نمايندگان جايز نخواهد بود.
همچنين در صورتيكه مسئله مورد نظر از امور انفسي و يا آفاقي بالقوه باشد جمع و يا نمايندگان آنها به واسطه عدالت طلبي بايد بر اساس نظر اكثريت عمل نمايند اگرچه به واسطه امكان تغيير در ذهنيات افراد در گذر زمان همه تصميمات در خصوص امور انفسي و امور آفاقي بالقوه در مدت زمان كوتاه مدتي داراي اعتبار بوده و مي بايد در مقاطع زماني مجددا مورد نظر سنجي قرار گيرند.
پس از اتخاذ تصميم مي بايد شرايطي را كه پيرامون تصميم مربوطه بوده مستند نمود و مدت زمان معيني را براي بازنگري در تصميم تعيين نمود. رعايت اين جزييات اهميت زيادي در نهادينه شدن روش هاي نظام مند در تصميم گيري هاي جمعي دارد و همچنين مي تواند دانش جمعي را براي استفاده آيندگان ثبت نمايد.
[1] روزنامه شرق شماره 1173 10/11/89
دموكراسي چيست و چطور مستقر ميشود؟

مقدمه
نزديك به يك سال تا انتخابات مجلس باقي مانده است و پديده نمايندگي و انتخابات به عنوان نمادي از دموكراسي بهانه اي شد تا اين مقاله كوتاه كه انعكاسي از كتاب خوب و بسيار مفيد دموكراسي اثر آقاي آنتوني آربلاستر بوده و البته آلوده به نظرات شخصي نگارنده مي باشد تهيه شود. پيش از شروع لازم مي دانم تا ضمن تقدير از تلاش آقاي حسن مرتضوي كه اين كتاب را ترجمه كرده اند به ثقيل بودن ترجمه نقد وارد نمايم. به اعتقاد نگارنده اين سطور ترجمه حاضر نيازمند بهبود و توسعه مي باشد تا متن رواني بيشتري يافته و براي خواننده پارسي زبان مناسب تر گردد. با اين وجود خواندن اين كتاب مفبد را كه توسط انتشارات آشيان به شماره شابك ISBN 964-90873-3-8 به طبع رسيده است را به همه دوستان و خوانندگان محترم توصيه ميكنم.
اما چرا خواندن اين مقاله و البته خواندن اصل كتاب براي مخاطبي كه نه علاقه مند به مسايل سياسي است و نه در اين زمينه فعاليتي ميكند اهميت دارد؟ انسان موجودي اجتماعيست و در بستر اين زندگي جمعيست كه فعاليت ميكند. چگونگي تنظيم روابط اجتماعي و در حقيقت فهم فلسفه تعاملات اجتماعي بر همه فعاليت هاي ديگر موثر مي باشد. به يك مثال توجه كنيد: فرض كنيد كه شما پدري هستيد كه در يك شركت مهندسي كار ميكنيد و همه هم و غم شما بزرگ كردن فرزندي است كه اكنون در حال تحصيل در مدرسه است. براي شما مهم نيست كه تركيب سياسي نهادهاي كشور چيست و علاقه اي به مشاركت در اين امور نداريد. اما آيا واقعا شما از اين امور متاثر نميشويد؟ تصور كنيد كه در تعاملات سياسي جامعه شما بنا بر اين باشد كه سياست ها توسط عده اي معدودي از نخبگان تعيين شده و لازم الجرا باشند و فرض كنيد كه تصميم بگيرند كه ادامه تحصيل تنها براي كساني مقدور است كه پدران آنها بيش از دو برابر كل هزينه تحصيل آنها به عنوان سپرده سرمايه گذاري در حسابي دولتي بگذارند. يا اينكه فرض كنيد در جامعه اي هستيد كه سياست هاي اجتماع بر اساس نظر عامه مردم تعيين ميشود و چون در جامعه شما اكثريت قريب به اتفاق بر اين باورند كه تحصيلات تكميلي غير ضروري است پس راي به انحلال دانشگاه هاي دولتي و به جاي آن صرف هزينه ها براي راه اندازي كارگاه هاي توليدي بيشتر دهند. شما چه بخواهيد و چه نخواهيد درگير اين مسئله هستيد چون در يك جامعه و در كنار مردمي زندگي ميكنيد كه نمي توانيد خود را از تعاملات ميان آنها و از نحوه عمل كردن دولت مستقل كنيد. همه افراد جامعه در هر سطحي از زندگي متاثر از تصميمات جمعي كه گاهي به صورت تصميمات دولتي لازم الجرا ميشود هستند و استقلال از آن ممكن نيست. بنابراين افزايش آگاهي ها در اين راستا مي تواند به هر كدام از ما كمك نمايد تا خردمندانه تر تصميم بگيريم و مشاركت آگاهانه اي در امور اجتماعي خود داشته باشيم.
دموكراسي در بستر تاريخ
مطالعه توسعه علوم اجتماعي و سياسي و فلسفه در گذر زمان نكات جالب و شگفت انگيزي را براي ما معلوم مي دارد. يكي از اين شگفتي ها تغيير نظرات دانشمندان و روشن فكران به مفهوم دموكراسي در طول تاريخ است. امروزه دموكراسي و نهادهاي دموكرات به عنوان ايده آلي از نحوه حكومت در ميان جمعيتي كثيري از مردمان در جوامع مختلف مطرح است. اين در حاليست كه هنوز تعريف مشخص و روشني از اين مفهوم وجود ندارد. آيا دموكراسي به معناي حاكميت اكثريت جامعه بر تعيين سرنوشت جامعه است ؟ آيا اگر اين تعريف را بپذيريم نا خواسته تن به استبداد اكثريت نداده ايم؟ دقت كنيد كه بسياري از ديكتاتورها اغلب با انتخاب مردم به جايگاه خود دست يافتند كه نمونه آن هيتلر است كه در سال 1933 به عنوان رهبر حزبي كه اكثريت جامعه را رهبري ميكرد و با راي بالاي مردم و متكي بر قانون اساسي صدر اعظم آلمان گرديد. جالب است بدانيم كه مفهوم دموكراسي تا پيش از يك يا دو سده پيش مفهومي مذموم و ناپسند در ميان انديشمندان و نخبگان جامعه داشته است. سقراط، افلاطون و ارسطو را شايد نام هايي آشنا از دوران باستان بدانيم كه با دموكراسي مخالف و يا با ديده ترديد به آن مينگريستند. دقت كنيد كه دموكراسي اختراع مردم يونان باستان بود كه از دو كلمه يوناني دموس به معناي مردم و شهروندان و به تعبيري اراذل و اوباش مي باشد و كراتوس به معناي قدرت و قانون است تشكيل شده است. دموكراسي در يونان باستان به معناي مشاركت مستقيم مردم در حكومت و در حقيقت حكومت مردم بر مردم به صورت مستقيم بود. جالب است كه بدانيم دموكراسي با كيفيتي كه در يونان باستان اجرا ميشد هرگز در دوران مدرن در هيچ كجاي دنيا پياده نشده است. در يونان باستان مشاركت افراد در تصميم گيري به صورت مستقيم بود به اين معنا كه اولا همه تصميمات در آتن در مجلسي كه حضور در آن براي همه شهروندان ممكن بود و 10 بار در سال برگزار ميگرديد اتخاذ ميشد. هر شهروندي مي توانست در مجلس حضور پيدا كند و با 6000 نفر به حد نصاب ميرسيد. بنباراين نماينده و نمايندگي وجود نداشت بلكه مردم به صورت تقريبا ماهيانه براي مسايل خود تصميم گيري ميكردند. همچنين نزديك به 6000 نفر به صورت كاملا تصادفي ( و نه انتخابي) براي مدت كوتاه يك يا دو سال براي مناصب دولتي و اشتغال در هيات هاي منصفه دادگاه ها انتخاب ميگشتند. اين انتخاب كاملا تصادفي و بدون در نظر گرفتن جايگاه اقتصادي و اجتماعي افراد بوده و فرد در اين مدت نيز براي انفصال از شغل قبلي خود مقرري متوسطي دريافت ميكرده است. همين كيفيت تصادفي حاكميت مردم بر مردم بود كه انديشمنداني چون افلاطون را نگران ميكرد و دموكراسي را نماد حاكميت اراذل و اوباش بر سرنوشت جامعه ميديدند. افلاطون از زبان سقراط سوال ميكند كه آيا اگر براي ساختمان سازي قرار باشد از كسي مشاوره بگيريم ميشود از كسي به غير از مهندس و معماري حاذق سوال كرد؟ و با همين استدلال عنوان ميدارد كه سياست و حكومت نيز يك دانش تخصصي است. جالب تر آن است كه بدانيم اوج دموكراسي آتن زماني بود كه فرايند دموكراسي پريكلس را كه فردي فرهيخته و نخبه بود و با سخنوري خود توانست بود عامه مردم را تحت تاثير خود قرار دهد به اين موقعيت رسانده بود و البته همين فرانيد دموكراسي بود كه كلوئن را كه فردي عوام فريب و به اعتقاد انديشمندان يوناني چاپلوس اراذل و اوباش بود را به اين جايگاه رساند، اتفاقي كه به فروپاشي آتن انجاميد!!
اين احساس كه در ميان عمده انديشمندان يوناني وجود داشته در ميان انديشمندان معاصر نيز كما بيش موجود بوده است و شايد همچنان نيز وجود داشته باشد. جان استورات ميل خطر افكار عمومي را در سلب آزادي هاي فردي بالاتر از دولت مي دانست و از ان به عنوان استبداد اكثريت نام ميبرد. او اين نوع از استبداد را از نظر اقتصادي مهم و از نظر سياسي خطرناك توصيف مي كرد. حتي در انقلاب فرانسه نيز انديشمندان و روشنفكران انقلابي نيز وقتي از مردم حرف ميزدند عبارت مردم را به كل جامعه تعميم نمي دادند مانند ديدرو كه اعتقاد داشت حقوق سياسي به مردمي كه صاحب داراي هستند تعلق دارد و ولتر كه مردم را تنها طبقه متوسط جامعه مي پنداشت. گفتار هولباخ كه صراحتا عنوان ميكند كه "منظورم از واژه مردم ، توده عوام احمق نيست" به وضوح اشاره به اين ترس انديشمندان از تسلط عوام جامعه بر سياست گذاري ها در جامعه دارد.
بنابراين مي توان گفت كه دموكراسي يوناني داراي دو بعد معنايي است. اولين آن كه اغلب مورد ستايش و تمنا قرار ميگيرد نفي استبداد اقليت بر سرنوشت اجتماع و نقش مستقيم مردم در حكومت بر خود است. اما دموكراسي بعد ديگري نيز دارد كه در نظر انديشمنداني كه مخالف آن بودند اهميت بيشتري دارد و آن نفي تخصص گرايي و عدم استفاده از فهم و شعور و نبوغ نخبگان در تعيين راه حل بهتر و مناسب تر براي جامعه است. دموكراسي يوناني اگر استبداد اقليت را نفي ميكند ممكن است به استبداد اكثريتي نادان بيانجامد كه با نا آگاهي و علم پايين خود جامعه را به فروپاشي و نا بودي بكشانند.
دموكراسي ، اليگارشي و تحليل محتوي
بر خلاف نظر اكثريت مردم نقطه مقابل دموكراسي، ديكتاتوري نيست! ديكتاتوري به معناي سلب آزادي هاي افراد و تحميل خواسته هاي يك گروه بر ديگر گروه هاست. با اين تعريف مي توان فهميد كه ديكتاتوري لزوما تحميل گروه اقليت بر اكثريت نيست بلكه اكثريت نيز ممكن است با تحميل راي خود در حقيقت ديكتاتوري را بر جامعه حاكم كنند. البته به نظر مي آيد كه اغلب نظام هاي ديكتاتوري حتي اگر در ابتدا با نظر اكثريت انتخاب گردند اما در گذر زمان به علت تغيير در ديناميك اجتماع و در بسياري موارد به واسطه ريزش طرفداران٬ به اقليت در جامعه تبديل ميشوند. با اينهمه آنچه در مقابل دموكراسي ( با تعريف بنيادين آن در يونان باستان) مطرح ميشود اليگارشي (oligarchy) است. اليگارشي به معناي حاكميت طبقه اي خاص و به بعبارت ديگر"شايسته" بر عامه مردم است. در تعريف اين شايستگي عده اي به نخبه بودن اين افراد و هوشمندي آنها در سياست و مديريت جامعه اشاره دارند و برخي نيز به تعلق آنها به طبقات اجتماعي و اقتصادي بالاتر جامعه! اين دو تعريف البته هم پوشاني هايي هم دارند به گونه اي كه گويي يكي از آنها معيار و ديگري شاخص است. معناي اين حرف آن است كه اگر معيار شايستگي نخبگي است، شاخص آن تعلق فرد به طبقات اجتماعي بالاتر است چرا كه به دليل آنكه اغلب اين افراد به اين طبقه تعلق دارند فرض ميشود اگر كسي به اين طبقه تعلق دارد پس معيار مذكور را نيز تامين ميكند ، فرضي كه قطعا به لحاظ منطقي قابل دفاع نيست. بديهي است كه اگر مزيت دموكراسي تامين حق حكومت فرد بر مشيت و سرنوشت اجتماعي اوست در مقابل مزيت اليگارشي نيز، خذف مخاطرات ناشي از تصميمات غير منطقي و نا منطبق بر اصول علمي خواهد بود. اين موضوع خصوصا در دنياي مدرن كه پيچيدگي مسايل نياز به بكارگيري تخصص ها و علوم ميان دانشي كه با بهره گيري از دست آوردهاي چند علم راهكار هايي را ارايه ميدهند بيشتر از پيش گشته است. با وجود اين مزيت ها به هر كدام از اين دو شكل حاكميت نقدهايي وارد است.
در اليگارشي باور عمده اين است كه افراد شايسته و نخبه جامعه را بهتر مديريت و هدايت كرده و تصميمات مناسب تري ميگيرند. نگارنده اين سطور چهار نقد عمده را به اين تفكر وارد مي داند:
موارد فوق وقتي در زمينه سازمان باشد پيچيدگي كمتري دارند تا وقتي كه در خصوص مديريت جامعه مطرح ميشوند چرا كه بر خلاف سازمان كه شايد سود اقتصادي و يا دست يابي به اهداف سازماني را بتوان معيار موفقيت دانست آيا در مورد جامعه هم مي توان معيار مشخص تري داشت؟ به عبارت ديگر آيا يك نخبه مي تواند بگويد كه شايسته است چون توانايي مديريت موفق جامعه را دارد بدون آنكه واقعا تعريف صحيح و قابل قبول جامعي از موفقيت مديريت و حكومت داشته باشيم؟
همچنين كدام تجربه واقعا موفق و مطمئني وجود دارد كه مي تواند اثبات كند فردي توانايي بالفعل دارد مگر آنكه واقعا فرد موقعيت اثبات آن را يافته باشد! اگر فردي يك سازمان را خوب مديريت كرد آيا اين نشانه اي از توان اثبات شده او براي مديريت جامعه اي است كه كاملا از نظر محتوي و زمينه كاري متفاوت است؟ چگونه مي توان مطمئن شد كه شايستگي هاي فرد حقيقتا نتيجه مثبت هم خواهد داشت؟
و در نهايت كدام المان هاي شايستگي قابل قبول هستند؟ كدام مهارت ها ، كدام باورهاي اخلاقي و ارزش هاي اجتماعي كدام دسته از افراد جامعه؟
بنابراين مي بينيم كه به خودي خود تعيين شايستگي و معيارهاي آن كار سختي است و به راحتي نمي توان فهميد كه كسي شايسته است يا خير!
در مقابل ، دموكراسي مدعي حاكميت مردم بر مردم است و معتقد است در اين گزينه نتيجه حاصله موفق تر بوده و همچنين برابري سياسي همه مردم براي حاكميت و تعيين سرنوشت تامين ميشود. نگارنده به اين نظر نيز سه نقد را وارد مي داند:
به وضوح ديده ميشود كه هر يك از دو گزينه اليگارشي و دموكراسي قابليت و استعداد تبديل شدن به ديكتاتوري را دارند وهر كدام البته مزايا و فوايد زيادي دارند. برخي راه حل ها براي رفع مشكلات دموكراسي و يا نزديك كردن دو گزينه به هم وجود داشته اند كه به زعم نگارنده اين سطور لزوما به توسعه دموكراسي به معناي واقعي كلمه منجر نشده است و در بسياري از موارد تنها لباس دموكراسي را بر قواره اليگارشي دوخته و صد البته در درون ماهيت ديكتاتورمآبانه دارند. سيستم نمايندگي يكي از اين راه حل ها در برخي از نظام هاي سياسي است. نگارنده اين سطور قصد نقض اهميت و اثر اين راه حل را ندارد بلكه هدف در اين مقاله تاكيد بر نا كافي بودن اين راه حل ها و لزوم ايجاد زير ساخت هايي است كه به تفصيل ارايه خواهند شد اما پيش از آن لازم است تا نقد هاي وارده بر اين سيستم مورد اشاره قرار گيرند.
سيستم نمايندگي نسخه امروزي تر از حاكميت مردم بر مردم به صورت مستقيم است. در يونان باستان همه مردم قابليت و امكان حضور در مجلس را داشتند اما در دنياي امروز اين امر با توجه به جمعيت جامعه ممكن نمي باشد. بنابراين نمايندگان كه منتخبين مردم جامعه هستند به جاي همه افراد ديگر جامعه در حاكميت مشاركت دارند اما اين راه حل نقاط ضعف زيادي را دارد.
اول آنكه چگونه مي توان اطمينان داشت كه نماينده اي كه انتخاب ميگردد در همه امور هم راي و هم نظر با انتخاب كنندگان خود است؟ آيا اگر كسي نماينده فردي شد انتخاب كننده حق باز پس گيري اين راي از او و انتخاب كسي ديگر را نيز دارد؟ آيا نماينده مي تواند و حق دارد كه بدون رجوع به انتخاب كنندگان نظر شخصي خود را كه در بسياري از موارد به سمع و نظر راي دهندگان نرسيده و بر آنها پوشيده است به عنوان راي و نظر راي دهندگان تلقي كند؟ بسياري از انديشمندان در اين خصوص بحث داشته و برخي از آنها معتقدند كه مشاركت مردم تا انتخاب نماينده بوده و سپس بايد نماينده منتخب به جاي آنها فكر كند و ديگران بايد از او تبعيت نمايند! به بياني ديگر دموكراسي تا انتخاب نماينده نفوذ داشته و بعد از آن به نوعي از اليگارشي تبديل ميشود كه در آن نماينده به عنوان اقليت حاكم راي و نظرش را اعمال ميكند. تا قبل از اين همه ايرادهاي وارده به دموكراسي هنوز وارد است و رفع نشده و از اينجا به بعد نيز همه ايرادات وارده به اليگارشي مطرح بوده و هنوز بدون آنكه رفع شود وجود دارد. به عبارت ديگر سيستم نمايندگي راه حلي بينابين ميان دموكراسي و اليگارشيست بدون آنكه هيچ كدام از ايرادات آنها را برطرف كرده باشد. نا گفته نمايند كه البته سيستم نمايندگي يك گام براي استقرار دموكراسي مي باشد كه لا اقل توانسته است تا حدي امكان مشاركت مردم در سياست گذاري ها را ايجاد نمايد و همچنين منجر شد تا نخبگان جامعه خصوصا اعتماد بيشتري نسبت به دموكراسي پيدا كنند و آن را به معناي حذف نخبگي و تخصص گرايي در سياست ندانند.
نكته دوم در خصوص سيستم نمايندگي آن است كه هرگز نمي توان اطمينان حاصل نمود كه نمايندگان منتخب اكثريت جامعه هستند. به تعبير ديگري كه آربلاتر در كتاب دموكراسي خود بارها به آن اشاره ميدارد ، در حقيقت نمايندگان منتخب بزرگ ترين اقليت جامعه هستند. در حقيقت حتي اگر نماينده نظر شخصي خود را مبنا و مرجع قرار نداده و در همه امور به منتخبينش رجوع كند و طبق نظر آنها رفتار نمايد باز هم نمي توان گفت كه نماينده نظر كل جامعه را دريافت كرده بلكه نظر بزرگ ترين اقليت به نظر كل جامعه تعميم داده شده است. نماينده خصوصا در دوران مدرن و در دموكراسي نوين داراي نقش عمده قانون گذاريست به اين معنا كه نماينده به عنوان سخن گوي انتخاب كنندگان خود در مجلس و به نفع آنها قوانيني را براي اداره امور جامعه تصويب ميكند. در اينجا شايد بد نباشد كه به نقطه نظرات برخي از انديشمندان اشاره اي داشته باشيم:
هابس و بنتهام تلويحا فرد گرا بوده و منافع جامعه را جمع منافع افراد مي دانند و بنابراين معتقدند كه نظرات نمايندگان اكثريت و يا نفع اكثريت به نفع جامعه مي باشد. در مقابل ژان ژاك روسو معتقد است كه جامعه جمع افراد نيست و به گونه اي انگار جامعه هويتي مجزا دارد و بنابراين منفعت جامعه جمع منفعت افراد نيست بلكه جامعه بايد به مثابه يك كليت يكپارچه فكر كند و تصميم بگيرد. به عبارت ديگر روسو معتقد نبود كه نظر اكثريت و يا نظر دولت لزوما گزينه مناسب براي جامعه است. دقت كنيد كه هر كدام از دو طرف بر يك نكته متفاوت از ديگري تاكيد دارند. طرف اول بر روش تاكيد ميكند و چندان بر نتيجه تاكيد ندارد و طرف دوم بيشتر بر نتيجه تاكيد دارد تا بر روش! گنجي نيز به تعبيري اين مسئله را با عنوان اينكه گاهي رذيلت فردي فضيلت اجتماعيست و گاهي فضيلت فردي رذيلتي اجتماعي است بيان ميدارد. در اين ميان من با نوع نگاه آقاي دكتر ملكيان در خصوص نظرات و باورهاي آفاقي و انفسي در سطح جامعه موافق هستم. ايشان با تعريف باورهاي آفاقي بالفعل به عنوان باورهايي كه عيني بوده و قابل اثبات است و تعريف باورهاي آفاقي بالقوه و باورهاي انفسي به عنوان باورهاي عيني كه هنوز اثبات نشده اند و باورهاي ذهني غير قابل اثبات، به اين نكته مي پردازند كه:
· قانون گذار در خصوص باورهاي آفاقي بالفعل بايد حقيقت گرا باشد يعني به واسطه حقيقت گرايي بايد آن را مبناي قانون گذاري قرار دهد ولو اينكه راي دهندگان به او با او مخالف باشند.
· اما در خصوص باورهاي عيني بالقوه و باورهاي ذهني يا انفسي بايد عدالت طلب باشد يعني بر اساس نظر اكثريت عمل نمايد. دقت نماييد كه در حقيقت در هر دو صورت نماينده حقي براي ارايه نظر شخص خود ندارد چرا كه در مورد اول به واسطه اثبات يك مسئله عيني آن را مبنا قرار ميدهد و در مورد دوم مي بايد با رجوع به نظر راي دهندگان نظر خود را اعلام نمايد.
مسئله سوم در خصوص نمايندگي مدت زمان نمايندگي است. تغييرات در باورها و نظرات مردم در طول دوره نمايندگي غير قابل اجتناب است بنابراين ديناميك مجموعه راي دهندگان تغيير كرده و اين امكان وجود دارد كه نمايندگان در طول دوره خود ديگر نماينده افكار عمومي حوزه هاي انتخابي خود نباشند. هر چه قدر دوران نمايندگي طولاني تر باشد اين خطر بيشتر مي گردد.
با وجود ايرادات و نقدهاي وارد شده ، سيستم نمايندگي تنها راه حل كنوني براي عملي كردن حكومت مردم بر مردم و تلفيق دو شكل حاكميت دموكراسي و اليگارشي و انتفاع از هر دو شكل حاكميت است. اما با اين وجود دو نكته بسيار مهم وجود دارد:

پيشنهادات براي رفع موانع تحقق دموكراسي
همان گونه كه پيشتر عنوان شد دموكراسي به معناي داشتن نظامي براي راي گيري و انتخبات نيست اگر چه ابزار مدرني كه براي استقرار دموكراسي با تعريفي شبيه به تعريف باستاني آن در يونان قديم ميتوان به كار گرفت سيستم نمايندگي است. همين طور گفتيم كه اليگارشي لزوما گزينه تلخ و بدي در مقابل با دموكراسي نيست و به واسطه تخصص گرايي آن مي تواند فوايد زيادي نيز داشته باشد. به نظر مي آيد كه بايد بدون رو دربايستي مسئله حاكميت را مسئله مسئوليت و اقتدار به ازاي مسئوليت دانست. نمي توان به فردي مسئوليت داد و از او اقتدار براي اجراي مسئوليتش را گرفت. اما در مقابل نمي توان به فردي اقتدار داد اما از او مسئوليت نخواست. اليگارشي از اقتدار نخبگان حرف ميزند و دموكراسي از پاسخ گو بودن در برابر مردم! اين دو به خودي خود در تقابل با هم قرار ندارند يعني مي توان تصور كرد كه در جامعه اي نخبگان شايسته (با تعريف شايستگي و معيارهاي ارزيابي شايستگي) از طرف جامعه اقتدار به آنها تفويض شود اما در قبال اين اقتدار تفويض شده بايد مسئوليت پذير بوده و پاسخ گو باشند. بنابراين با چهار مسئله رو به رو هستيم:
بنباراين نگارنده معتقد است كه اگر چهار شرط فوق محيا گردد مي توان ميان اليگارشي و دموكراسي توافقي را ايجاد كرد كه ضمنا مانع از بروز ديكتاتوري در هر دوي اين نظام هاي حاكميتي شود. به عبارت ديگر هر كدام از اين دو بدون ديگري به ديكتاتوري منجر ميشود. بايد توجه نمود اين چهار شرط البته پيش نيازهاي زير ساختي دارد كه در ذيل آورده شده اند:
الف) اقتصاد: به نظر مي آيد كه اغلب نا برابري شديد اقتصادي به نابرابري سياسي و اجتماعي مي انجامد. اگرچه تجربه ناموفق نظامهاي كمونيستي در ايجاد جوامعي بدون طبقات اجتماعي ما را به اين باور ميرساند كه يك جامعه با برابري كامل اقتصادي امري غير عملي است اما به هر حال بايد توجه نمود كه براي استقرار همزمان اليگارشي و دموكراسي در جامعه نيازمند جامعه اي با طبقه متوسط بزرگ هستيم. رشد طبقه متوسط همان گونه كه جان استورات ميل معتقد بود كه سواد همگاني و افزايش دستمزد دو عنصر جامعه دموكرات است، منجر به افزايش برابري اقتصادي و در حقيقت برابري اجتماعي و سياسي مي گردد. بنباراين يكي از پيش نيازهاي چهار شرط بالا اقتصاد قوي و طبقه متوسط بزرگ و رشد يافته است.
ب) توسعه فكري و رشد دانش در جامعه: طبيعتا براي تعيين المان هاي شايستگي، انتخاب نماينده و ارزيابي و پايش او بر مبناي المان هاي شايستگي، جامعه نيازمند دانش است. بديهي است كه با افزايش دانش فاصله ميان نخبگان جامعه با مردم عادي كم شده و علاوه بر كاهش نگراني نخبگان از تصميمات جمعي، امكان انتخاب نخبگان از ميان مردم عادي نيز بالا ميرود و اساسا دموكراسي با اليگارشي فرقي از اين حيث نخواهد داشت. گردش اطلاعات آزاد و مطبوعات در اين زمينه نقش بسيار مهمي را ايفا مي نمايند.
ج) افزايش فرهنگ مسئوليت پذيري و نظارت: جامعه اي كه اعتقاد به نظارت و پايش نداشته باشد و با تفويض مسئوليت ديگران مسئوليت نظارت و پايش را از خود سلب ميكند نمي تواند دموكرات باشد. مردم جامعه بايد باور به اين وظيفه همگاني يعني پايش عملكرد نمايندگان خود داشته باشند و از ابزارهاي قانوني در اين خصوص استفاده نمايند. مطبوعات علاوه بر افزايش آگاهي ها، در ايجاد فرهنگ نظارت مردمي نقش داشته و به عنوان ابزاري موثر عمل ميكنند و به همين دليل است كه مطبوعات آزاد را مي توان يكي از مهمترين مولفه هاي جوامع دموكراتيك دانست.
د) اصلاح نظام نمايندگي و توسعه احزاب : به نظر مي آيد كه نظام نمايندگي براي رفع مشكلات خود كه پيشتر عنوان شد نيازمند اصلاح رويه خود است. توسعه احزاب شايد بتواند به عنوان يك راه حل تا حدي برخي از اين موانع را برطرف نمايد و پويايي سيستم نمايندگي را افزايش دهد. افراد با عضويت در احزاب رفتارهاي نمايندگان خود را كنترل كرده و ارتباط بيشتري با او خواهند داشت.
همه موارد فوق براي ايجاد و استقرار دموكراسي در سطح ملي و داخلي كشورها مطرح است اما آيا دموكراسي در سطح بين المللي نيز معنايي دارد؟
نگارنده اين سطور دو عبارت ميكرو دموكراسي و ماكرو دموكراسي را براي توضيح اين مسئله خلق نموده است و معتقد است كه اگر دموكراسي در سطح ملي قابل طرح است مي توان دموكراسي را نيز در سطح بين المللي با همين كيفيات مطرح نمود. فراتر از آن، نگارنده بر اين باور است كه يكي از علل ناكارآمدي ميكرو دموكراسي ها عدم رعايت موازين ماكرو دموكراسي از طرف كشورهاي مدعي دموكراسي در سطوح بين المللي است! اين مسئله به بدبيني كشورهاي غير دموكرات به اصول دموكراسي منجر شده و تناقض ميان رفتارهاي بيروني و دروني نظام هاي دموكرات موجب سردرگمي شده است. همچنان كه اليگارشي در سطح ملي و در ميان نخبگان مطرح است در سطح بين المللي نيز اليگارشي حاكم بوده و كشورهاي عمدتا توسعه يافته از تسلط بيشتر كشورهاي توسعه نيافته و يا در حال توسعه هراسناك هستند. با اين حال به نظر مي آيد كه راهكار اصلي اتكا به اليگارشي نيست بلكه لا اقل براي حفظ منافع خود كشورهاي توسعه يافته بايد براي توسعه يافتگي كشورهاي ديگر يعني بهبود اقتصاد و سواد و دانش همگاني آنها تلاش نمايند و در مقابل مسئوليت هاي خود پاسخ گو باشند.
انتخابات مجلس : آيا دوباره راي مدهم؟
راي دادن : حق يا تكليف
در نظامهاي ايدئولوگ كه در آنها مجموعه اي از ارزشهاي تعريف شده براي جامعه وجود دارند شهروندان با مجموعه اي از تكاليف رو به رو هستند. در چنين جوامعي شهروندان به واسطه تكاليف خود مجاب به انجام فعاليتهاي مشخصي ميشوند. توسعه نظامهاي فكري در طول تاريخ و استقرار نظامهاي مردمسالار مبتني بر راي مردم موجب گرديده تا ميزان حمايت مردمي به يكي از مولفه هاي مهم در اقتدار قدرتها در تعامل با ديگر كشورهاي خارجي بدل گردد. به عبارت ديگر هر چه قدر ميزان حمايتهاي مردمي از نظام سياسي بالاتر باشد توانمندي آن مجموعه در تعاملات سياسي با ديگر كشورها بيشتر خواهد بود. يكي از روشهاي نشان دادن اين حمايت مردمي ميزان حضور مردم در مسايل سياسي است كه بارزترين نمونه آن مشاركت مردم در راي گيري هاست. تناقض طنز آلود دوران حاضر اين است كه نظامهاي تماميت خواه شركت در راي گيري را كه به عنوان نمادي از مردمسالاري و در حقيقت يك حق مسلم شهروندي است نه به عنوان حق كه به عنوان تكليفي براي نشان دادن و اثبات ميزان حمايت هاي مردمي به كشورهاي ديگر دنيا براي مردمان خود فرض ميكنند.
در چنين شرايطي كه حضور مردم در پاي صندوق هاي راي يعني با سياست هاي نظام اليگارشي "موافقم " و نتيجه آن نيز با توجه به محدوديت انتخاب ها و نظارت هاي نا مناسب و عدم صيانت از آراء همواره در راستاي اهداف از پيش تعيين شده خواهد بود. در اين شرايط كه با وضعيت ايده آل فاصله بعيدي دارد و در آن گزينه هاي انتخابي برخاسته و متناسب با خواسته هاي واقعي مردم جامعه نيست آيا حضور در عرصه سياسي و انتخابات مي تواند ارزشي در بر داشته باشد؟ در مقابل آيا انصراف از حضور و انفعال سياسي در اين شرايط به معناي سپردن بدون زحمت ميدان به رقيب نيست؟ براي پاسخ به اين سوال ابتدا بايد ديد كه راي دادن از منظر حق شهروندي مورد قبول است يا تكليف حاكميت بر مردم و با همين منظر بايد ديد كه راي ندادن ٬ صرف نظر كردن از اين حق به معناي ترجيح سود بيشتر بر سود كمتر ست يا صرف نظر كردن از تكليف براي مقابله با حاكميت!
اگر راي دادن را تكليفي از سوي حاكميت بپنداريم آنگاه صرف نظر كردن و يا نكردن آن سودي براي استقرار دموكراسي نخواهد داشت. به عبارت ديگر انفعال سياسي و راي ندادن ماداميكه ابزاري براي مقابله با حاكميت باشد در حقيقت مبناي آن پذيرش ماهيت تكليفي براي آن است و اين به خودي خود در تضاد و تناقض با مفهوم شهروندي و در حقيقت جامعه حق محور است كه پيش نيازهاي اصلي جوامع دموكرات هستند. البته براي راي ندادن مي توان دلايل ديگري داشت كه به طور خلاصه ترجيح سود هاي حاصله از راي ندادن (انصراق از حق) بر سودهاي استحصال شده از راي دادن (احقاق حق) مي باشد.
آنچه مهم و مشخص است اين است كه در سالهاي پس از اولين انتخابات٬ پررنگ ترين حضور مردم در انتخابات دور اول اصلاحات و انتخاب خاتمي براي ايجاد تغيير بار ديگر شور و شوقي در ميان نسل جوان و اميدوار ايجاد نمود٬ شور و شوقي كه در گذر زمان باز به ياس بدل شد. راي دادن هاي اين سالها در ظاهر سودي در بر نداشت و تئوري بي نتيجه بودن آراء مردمي و سوء استفاده از آن براي تثبيت خود در معادلات جهاني توسط تندروهاي مخالف بيشتر مورد تاكيد قرار ميگرفت. با اينهمه انتخابات سال 1384 و انتخاب محمود احمدي نژاد در غياب و انفعال بخشي از مردم اگر چه سختي هايي را در حوزه هاي مختلف براي كشور و مردم داشت اما نقش بسزايي در توسعه آگاهي ها و توجه به فوايد حضور و فعاليت نسبت به انفعال سياسي ايفا نمود. اگر راي دادن هاي سالهاي قبل فايده زيادي را در برنداشت اما در سال 1384 مردم فهميدند كه راي ندادن مي تواند مضراتي بيشتر از عدم حضور داشته باشد. با رشد اين تفكر بود كه عزمي عمومي براي حضور در انتخابات 1388 به وجود آمد و قدرت آن به اندازه اي بود كه بسياري از افرادي كه در اولين انتخابات پس از انقلاب در عرصه نيامده بودند اين بار در چارچوب نظام و به گزينه هايي كه در تمامي اين سالها از مهره هاي اصلي نظام بودند راي دادند.
نتيجه انتخابات سال 1388 خواسته يا ناخواسته حساسيتهاي زيادي را در بر داشت. هيچ ارگان رسمي نمي تواند بر صحت انتخابات صحه گذارد و يا آن را قطعا داراي ايراد بداند. در حقيقت برخورد نا صحيح با پديده اعتراض به نتايج آراء و سوال " راي من كجاست؟" صورت مسئله را تغيير داد و نتيجه آن شد كه به جاي پرداختن به مدعا و اقناع تفكرات عمومي هزينه هاي اجتماعي بيشتري بر جامعه تحميل شد و خواسته ها راديكال تر گرديد. در اينجا ٬ نگاه راي دهندگان به تغيير٬ سه جهت عمده مي يابد:
پاسخ به دسته اول در حوصله اين مقاله نيست و پاسخ هاي زيادي را در اين خصوص ارايه گرديده است. ساختار شكني و تحميل ساختار جديد بدون در نظر گرفتن زمينه هاي فكري لازم در مردم و بي توجهي به لزوم پذيرش مردمي در حقيقت سكه ديگري از استبداد است كه به غير از سخت تر نمودن روزگار بر مردمان جامعه قطعا در گذر زمان به استقرار دموكراسي كمكي نخواهد كرد. پاسخ ذيل براي جمعيت دومي خواهد بود كه حضور در انتخابات را بي نتيجه مي دانند.
اما در پاسخ به دسه دوم بايد گفت كه پارادوكس ذاتي نظامهاي دموكرات اين است كه همواره نظامهاي تماميت خواه مي توانند با راي مردم و با اقبال عمومي در انتخاباتي آزاد انتخاب گردند. به عبارت ديگر دموكراسي متضمن بقاي تمامي انديشه ها حتي انديشه هاي ضددموكرات در جامعه است اما عكس آن صحيح نمي باشد. استفاده از حربه آزادي بيان توسط برخي رسانه ها در دوران اصلاحات و محدوديت شديد اين آزادي در دوره بعد در اين سالها نمونه اي از اين گزاره صحيح است. با اينهمه جنبش هاي دموكرات جنبشي در روش هستند (رجوع كنيد به مقاله "اصول اصلاح" آقاي قوچاني و پاسخ ابراهيم آزاد در مقاله "اصلاح اصول") به اين معنا كه براي استقرار آن بايد زمينه هاي دموكراسي و پيش نياز هاي آن فراهم آيند و استفاده از ابزارهاي حذفي و ديكتاتورمآبانه (ديكتاتور مصلح) براي استقرار دموكراسي نه تنها نتيجه اي در بر نخواهد داشت بلكه منجر به ريشه دار تر شدن استبداد و تاخير بيشتر در رشد و توسعه مردم به عنوان اصلي ترين پيش نياز جامعه دموكرات خواهد شد.
تقلب و سوء استفاده مواردي هستند كه هميشه حضور در انتخابات را تهديد ميكنند. با اينهمه سوال اينجاست كه آيا عدم حضور در انتخابات در فواصل سالهاي مياني انتخابات اول و انتخابات رييس جمهوري سالهاي 76 و يا انفعال در سال 84 براي معترضين به شرايط نتيجه اي را در برداشته است؟ با نگاهي به تاريخ مي فهميم كه همواره تغييرات بنيادين و بهبود فضا پيرو مشاركت هاي عمده در انتخابات فراهم آمده اند! حتي شكل گيري جنبش سبز و تاكيد بر رعايت حقوق شهروندي مرهون همين حضور بوده است. به بيان ديگر اگرچه ياس و نا اميدي در دست يابي صد در صدي به خواسته هاي اجتماعي در دوران اصلاحات پس از حضور وسيع در انتخابات و يا ناكام ماندن مردم در انتخابات سال 88 انكار ناپذير است اما دست آوردهاي آن نيز غير قابل انكار است. دست آوردهايي كه در فاصله سالهاي 84 تا 88 رها شدنشان و حتي از دست رفتنشان براي كارشناسان حوزه هاي مختلف و حتي مردم كوچه و بازار هم ملموس بود.
مشاركت سياسي حقيست كه صرف نظر از آن براي نظامهاي تماميت خواه مطلوب تر از مصادره آن به نفع خود و يا پرداخت هزينه هاي گزاف براي تقلب در آن است. در حقيقت نظام هاي تماميت خواه با استفاده از ابزارهاي تبليغاتي و حاميان خود همواره ضعف خود در جلب حداكثري و رقابت با تفكرات ديگر را مي پوشانند اما هزينه هاي ناشي از عدم انصراف مردم براي مشاركت و پافشاري بر خواسته هاي قانوني و شهروندي خود٬ بسيار انرژي بر و بالاست. اگر مشاركت مردمي نبود اينهمه هزينه براي ابقاي دولت پرداخته نميشد و در آرامشي تمام قدرت در دستان رقيب حفظ ميشد و در حال حاضر با صرف چنين هزينه اي تصور تكرار دوباره آن حتي با عدم توفيق در اصلاح قانون انتخابات كمي دور از ذهن است. در حقيقت در انتخابات سال 1388 ٬ بالا رفتن حساسيت هاي مردمي تا اين اندازه٬ چيزي نبود كه مورد انتظار باشد و حضور مداوم مردم و پيگيري حقوق شهروندي خود ريسك تكرار دوباره خطا را در آينده به حد اقل ميرساند.
بنابراين براي كساني كه به دنبال اصلاح در چارچوب قانون اساسي هستند شركت در انتخابات نه به عنوان تكليف٬ كه به عنوان حقي شهروندي٬ ابزاري مهم براي پيگيري مداوم خواسته هاي خود است. در حقيقت حق راي٬ حداقلي ترين حق در نظامهاي مردم سالار است و با واگذاري اين حق استيفاي سطوح بالاتر اين حقوق ممكن نيست.
كلام آخر
انتخابات مجلس٬ انتخابات آتي در كشور مي باشد و در حقيقت نظارت استصوابي شوراي نگهبان نيز اگرچه منجر به حذف تعداد زيادي از نمايندگان واقعي و مطلوب مردم ميشود اما مانع از وجود گزينه هايي كه در راستاي اهداف اصلاح طلبان مي باشند نمي گردد. تلاش مجمع تشخيص مصلحت نيز براي كاهش تاثير نظارت شوراي نگهبان ميتواند منجر به بهبود شرايط برگزاري انتخابات گردد و اين فرصتيست مغتنم كه نبايد از دست داد.
انتخابات مجلس اهميتي بسيار فراتر از انتخابات رياست جمهوري دارد و اين نكته ايست كه در اذهان عمومي كمتر مورد توجه قرار ميگيرد. مجلس به عنوان قانون گذار و ناظر بر اعمال رييس جمهور و يا تاييد كننده رفتارهاي مجري قانون جايگاه مهمي را ايفا مي نمايد و براي همين بايد با اهميتي بيش از انتخابات رياست جمهوري مورد توجه جنبش سبز و ميانه روهاي اصلاح طلب و حتي راست گرا قرار گيرد. جنبش سبز نشان داد كه با حضور در انتخابات و پيگيري خواسته هاي خود مي تواند مجموعه را به پاسخ گويي وادار نمايد و در چارچوبهاي قانون اساسي خواسته هايش را مصرانه تقاضا نمايد. با اينهمه شركت در انتخابات و حضور و مشاركت فعال سياسي يك مسئله فردي با اثري اجتماعيست و نمي توان آن را تحميل نمود. تحليل هر فرد از سود و زيان احقاق حق و يا انصراف از آن است كه تصميم نهايي را مشخص ميكند و نگارنده اميد دارد تا اين مقاله به فهم تفاوت ميان حق و تكليف در اين زمينه و تشخيص سود و زيان آن كمك نموده باشد.



اما نكته ديگري نيز قابل توجه است. روزگاري حادثه تجاوز به زني در مترو در مقابل چشمان بي احساس مردمان ديگر در يكي از كشورهاي غربي نشانه اي از بحران مدرنيته در غرب به حساب مي آمد و نشانه اي بود براي انديشمندان غربي كه بايد راه حلي انديشيد. چند وقت پيش نيز كه تعدادي از اراذل و اوباش به دو دختر بي پناه در منطقه شرق تهران آزار ميرساندند و كسي نبود تا براي نجات آنها كمكي نمايد ميشد بوي اين وضعيت نا مطلوب را استشمام كرد. حادثه خونين ميدان كاج اما نشانه اي قطعي از اين وضعيت اسفناك اجتماعيست. اجتماعي كه مردمانش به چنان درجه از فرديت رسيده اند كه اساسا به هيچ وجه خود را نيازمند كنش هاي اجتماعي و تلاش براي بهبود آن نمي بينند. جامعه اي چنان گسسته كه هيچ كس احساس همدردي و نگراني از دردهاي ديگري ندارد. در جامعه اي اينچنين، پيكره اي متشكل از انسانهايي كه خود را از يك گوهر مي پندارند و با درد يكي ديگران نيز به درد مي آيند وجود ندارد. جامعه اي كه در آن بوي انسانيت به سختي به مشام ميرسد.
خدا - خير و شر و چگالي هستي
اين نوشتار گاهي ترتيب منطقي خود را از دست ميدهد. انديشه هاي عرفاني گاه اينگونه اند و نمي توان به آنها سامان داد. اينها جستارهاي فكري نگارنده است كه مي تواند به سادگي بستن پنجره مرورگر خواننده به فراموشي سپرده شود و يا منشا پيدايش نقدي براي اصلاح شود و يا پله اي براي رشد يك فرضيه خوب تر باشد! در هر صورت نگارنده نمي تواند آن را به باور خواننده اثبات كند چرا كه همه آن فرضياتي است كه با عقلانيت نگارنده جور در مي آيد و البته به واسطه ذهني بودن (و نه عيني بودن) قابليت اثبات استدلالي نيز ندارد. با اين وجود اين باورهاي ذهني اگر خرد گريز باشد اما هرگز خرد ستيز نيست.

پذيرش خداي متشخص انسان وار و يا حتي خداي متشخص غير انسان وار تفكر را اغلب به سمت تعريف دو پديده متضاد و متناقض خير و شر دلالت ميكند. به عبارت ديگر انسان با اين تفكر براي هر يك از اين دو پديده ماهيتي مجزا و موجود متصور ميشود. در بسياري از اديان سنتي باور به دو نيروي خير و شر وجود دارد و از آنجا كه خداوند سر منشا خير است پس هميشه الزاما نيروي شر ناچار از شكست است. برخي از اديان البته وجود شر را ابزار آزمايش و ابتلا مي دانند و برخي ديگر به تعادل ميان اين دو باور دارند. حال آنكه با كمي تفكر در باب اين دو به تناقضي مشخص ميرسيم. اگر خير و شر دو نيروي با ماهيت مستقل از هم باشند نا گزير يكي بر ديگري بايد توفق داشته باشد كه در اين صورت مي بايد يكي به نابودي ديگري منجر شود. فرض تعادل و برابري اين دو نيز براي خداباوران محال عقليست چرا كه به اعتقاد خدا باوران ، خداوند در كفه ترازوي خير قرا ميگيرد و در صورتيكه كه وزن هر دو به يك اندازه باشد انگاه تكليف آفرينش و يكتايي خداوند چه ميشود؟ بنابراين نه توفق و برتري يكي بر ديگري و نه همسان بودن اين دو با هم قابل دفاع نيست پس بايد به فرض اصلي شك برد و آن مستقل بودن اين دو از هم است.
با ديدگاه ديگري مي توان شر را "نبودن خير" تعريف كرد . به بعبارت ديگر همچون مثال هاي روشن ديگري چون تاريكي، سرما و ... شر در حقيقت چيزي جز عدم نيست كه براي فهم به آن ماهيتي مجازي مي دهيم. با اين تعريف تنها خير است كه موجوديت دارد و نبودن خير در هر امري به معناي بودن شر در آن امر است. اما بودن يا نبودن خير در يك امر چه مفهومي مي تواند داشته باشد؟
براي تبيين اين مسئله به عنوان بيان كننده اين راي ابتدا فرض خود مبني بر پذيرش خداوند به عنوان وجودي غير متشخص و غير انسان وار را بيان مي دارم. به بعبارت ديگر مشابه آنچه ملا صدرا بيان ميدارد وجود يكي است و همه هستي يكپارچه است اما براي آن مراتبي از هستي مي توان قائل شد. اين مراتب هستي را نه از منظر عمودي بودن درجات بلكه از نظر چگالي وجود خداوند مطرح مي نمايم. بر اساس اين ديگاه خدواند جوهر هستيست كه در تمامي وجود يكپارچه جريان دارد و چگالي آن در سر منشا هستي و وجود بيشينه است و در بخش هايي از هستي به واسطه ويژگي هاي آن بخش ها (مثلا در بعضي موقعيت ها و يا برخي انسان ها ) چگالي وجودي خداوند بيشتر ميشود و مراتب وجودي آن فرد يا موقعيت ارتقا مي يابد. حضور كه يكي از كليدواژه هاي مهم در عرفان است در حقيقت آماده كردن فضاي وجودي درون براي جريان يافتن هستي است و به نظر من تمامي راه هاي مختلف تمركز در صورت توفيق و دست يابي در حقيقت از طريق همين معناست كه به رقا (توسعه) دست مي يابند.
اكنون به موضوع پيشين باز ميگرديم؛ خير و شر! بر اساس اين ديدگاه خداوند خير مطلق است و كم بودن چگالي آن در هر موقعيت و يا در هر امري اطلاق به شر ميشود. توجه كنيد كه اثرات اين نگرش نتايج عميقي مي تواند داشته باشد. در نگاه پيشين فرد خدا باور در انتخاب دو راهي ميان خير و شر و خود را در ميانه جنگي بزرگ ميديد. جنگي ميان نيروهاي شرور و نيروهاي الهي كه يا به واسطه نياز خداوندش به كمك يا به واسطه پذيرش آن جنگ به عنوان يك آزمايش الهي بايد در آن درگير ميشد. اما در ديگاه دوم جنگي وجود نخواهد داشت. در حقيقت چيزي به نام شر وجود ندارد كه با خير در تضاد و تناقض باشد. باريكه اي از نور تاريكي را از بين ميبرد و جرياني از گرما سرما را نابود ميكند و حق مي آيد و باطل نابود ميشود. در حقيقت در همه هستي اين اتفاق به همين سادگي رخ ميدهد همه كاري كه يك انسان خدا باور دارد نه مبارزه با شرارت كه توسعه خود براي چگال تر شدن خير مطلق در درون اوست.
نگاهي به تاريخ زندگي انسان در اين سياره خاكي بياندازيم و ببينيم كه چقدر تاريخ انسانها پر است از منازعاتي كه با نام خدا و براي ياري رساندن به خدايي انجام مي پذيرد كه باور به قادر بودن مطلق او داشته اند!! نگاه كنيم كه چقدر انسان ها براي ياري رساندن به خير با شرارت همداستان و همنوا شده اند!! در حاليكه خداوند به بيان تمامي اديان و مكاتب عرفاني و معنوي در همه ابعاد هستي جريان دارد و اين جريان سيال و هوشمند تنها منتظر آگاهي و انتخاب ماست.
نظريه چگالي هستي مي تواند تئوري مراتب وجودي ملا صدرا را تاييد و توجيه نمايد چرا كه تنها از طريق افزايش و يا كاهش يك ويژگيست كه مي توان اين مرتبه وجودي را پذيرفت و با توجه به يكپارچه فرض نمودن وجود اين ويژگي بايد يا به صورت ثابت در اختيار هر يك از مراتب وجودي باشد كه اين با مفهوم توسعه معنوي تناقض دارد. پس حتما بايد پديده اي سيال و در جريان باشد كه به واسطه اختيار و تلاش براي اماده كردن مديوم و فضاي دروني، چگالي هستي را در درون افزايش دهيم.
خب فايده اين باور چيست ؟ اولين فايده اش اين است كه احساس تكلف را از دوشمان بر ميدارد و اشتياق در انتخاب ورود اين جريان به زندگي را جايگزين تكليف در انجام اموري كه سابقا براي ياري رساندن به خدا و يا عبور از يك آزمايش الهي انجام ميشد، ميكند! اين به معناي ترك عبادت نيست بلكه عبادت اينجا به عنوان يكي از ابزارهاي مهيا نمودن فضاي دروني براي اين جريان سيال بازتعريف ميشود.
فايده ديگرش آوردن صلح به زندگي آدمهاست چرا كه بر اساس اين باور انسان ها با انتخاب خود آگاهانه و آزادانه، خير و مراتب بالاتر هستي را به زندگي خود راه مي دهند و طبعا هر كس كه اين انتخاب را مينمايد سود حاصل كرده و اگر ننمايد به تعبير فرد خدا باور ضرر كرده است اما منازعه و مقابله اي ميان اين دو وجود ندارد و در حقيقت دو گروه مختلف خير و شر در مقابل هم صف آرايي نكرده اند و جنگي وجود ندارد.
نتيجه ديگر آن پذيرش تنوع ديدگاه هاي خداباورانه و عدم نياز به همگون بودن باورهاي اعتقاديست چرا كه هر كس تنها با انتخاب خود و با پذيرش ورود اين جريان سيال به زندگي خودش رو به روست و بنابراين هر راهي كه بر اساس ويژگي هاي روحي و رواني فرد و شرايط او منجر به آمادگي او براي بالا بردن چگالي خير مطلق در درونش شود بخشي از انتخاب اوست. تنها مسئله اينجاست كه لزوم زندگي اجتماعي ايجاب ميكند كه انتخاب شيوه اجرا و اعمال فرد بايد ناقض آزادي هاي ديگران نبوده و منجر به آسيب به آنها نگردد چرا كه بديهيست نمي توان با وسيله متناقض به هدف رسيد و هدف وسيله را توجيه نميكند.
خروج از بحران مدرنيته با پروژه عقلانيت و معنويت

حقيقت پديده اي است فرار كه به محض ورود از ذهن به قوه ادراكي بشر براي ثبت انديشه تبخير ميشود! ثبت حقيقت به آنصورت كه درذهن بيان كننده است آنقدر سخت است كه مي توان به جرئت آنرا نا ممكن دانست.
در مقاله پيشين كه خلاصه كتاب " مدرنيته و جهاني شدن در ايران" اثر آقاي دكتر هودشتيان بود به تبيين مفهوم مدرنيته و ويژگي هاي دوران مدرن و تناقض دروني انسان سنتي ابژه كه مصرف كننده محصولات انسان سلطه گر و سوژه مدرن است پرداختيم و دريافتيم كه راه رهايي انسان سنتي نقد پايه هاي سنت ( و نه كنار نهادن تام و تمام همه ارزش هاي سنتي) و رسيدن به پايه هاي فكري جديدي است كه با دوران مدرن تطابق و هماهنگي داشته باشد. يادآوري ميكنيم كه انسان سنتي چاره و گزيري ندارد جر آنكه به اين عرصه پر تنش وارد شود چرا كه مدرنيته پديده اي بدون بازگشت است و انسان سنتي با استفاده از ابزارها و تكنولوژي هاي محصول دوران مدرن خواسته يا نا خواسته به اين عرصه پا گذاشته و عدم ورود به اين عرصه به صورت فعال نا گزير به تحت تسلط بودن مي انجامد. در مقابل انسان مدرن نيز پس از گذراندن اين دوران تاريخي اكنون بايد به نقد پايه هاي تفكر مدرن بپردازد و از دريچه اين نقد است كه پي به اشتباه خود در كنار نهادن همه پايه هاي فكري دوران پيشامدرن و ديدن و فهميدن دنيا تنها از زاويه عقلانيت مي برد. به عبارت ديگر همان گونه كه در مقاله پيشين گفته شد دنياي پيشامدرن دوران تسلط گفتمان والد مدار بر جوامع انساني بود و بايد و نبايد هاي شرعي و عرفي بر همه ديگر بايد و نبايد ها رجحان داشت و در دوران مدرن بايد و نبايد هاي منطقي بالغ مدار بر جوامع انساني تسلط يافتند و جايگزين همه بايد و نبايد ها شدند. و درست به همين دليل است كه بشر بار ديگر با بحراني دوباره رو به رو شد، بحراني كه ناشي از بي توجهي به بايد و نبايد هاي عاطفي (كودك مدار) و بايد و نبايد هاي شرعي و عرفي بود. بنابراين بحران معنويت نه تنها براي انسان شرقي كه در آستانه رها كردن پايه هاي سنتي تفكر خود است كه براي انسان غربي نيز كه دنيايش را خالي از ارزش و معنا مي يابد جدي تر از هميشه گشته است.
بحران معنويت جدي ترين و مهمترين بحران زندگي بشر شرقي در دوران تاريخي مدرنيته است. دوراني كه بدون بازگشت و اجتناب ناپذير است و بشر شرقي با بنيان هاي فكري سنتي چاره اي جز گذار از اين معبر و بازتوليد هويت جديدش ندارد. پيشتر به وجود تناقض انسان شرقي در تقابل با پديده تاريخي و محتوم مدرنيته و جهاني شدن آن پرداختيم و نشان داديم كه چگونه مدرنيته و محصولات آن (مدرنيسم) كه با تحول بنيان هاي فكري سنتي و نقد رويكرد سنتي بشر در غرب آغاز شد در شرق و خصوصا در كشور ما بدون آنكه ابتدا به پايه هاي تفكر سنتي بپردازد از طريق مدرنيزاسيون يا استفاده از محصولات توليد شده انسان مدرن مانند تكنولوژي هاي نوين و يا اقتصاد هاي مدرن خودش را به انسان و جامعه سنتي شرقي تحميل نموده است و اينك انسان شرقي مانده است ميان مواهب و دست آوردهاي عصر مدرن (كه گسترش آنها نه به عنوان انتخاب بشري بلكه به عنوان روح تاريخ، ناگزير است) و گنجينه باورهاي سنتي اش كه به آنها تعلق خاطر دارد.
اين بحران تضاد و تناقض، جلوه ها و ابعاد متفاوتي دارد. تناقضات در سبكهاي زندگي اجتماعي، تفكرات سياسي، كسب و كارهاي اقتصادي و حتي تعاملات خانوادگي همه و همه مي توانند جلوه هايي از اين بحران باشند در اين ميان اما ريشه اي ترين بحران انسان شرقي، بحران معنويت است. انسان شرقي كه در دين هاي نهادينه شده و تاريخي، همواره خود را در حاشيه مي ديده و خداوند (و در حقيقت نمايندگان خداوند) را همواره در مركز جهان بيني خود قرار ميداده و راه رهايي و عبور از اين مرحله و رسيدن به احساس آرامش دروني را در تعبد و تكلف و رعايت قوانين وضع شده توسط نمايندگان خدا يا خدايان در زمين و رضايت به سلب آزادي انديشه خود مي يافته است، با ورود آگاهانه به عصر مدرنيته و رسيدن به اين فهم كه همواره در تمامي اعصار و قرون آزاد بوده است، خواسته يا نا خواسته در دو راهي انتخاب قرار ميگيرد. يك راه قرار دادن خود در مركز جهان بيني و شناخت دنيا و تبديل شدن از آبژه (مفعول شناسايي شونده) به سوژه (فاعل شناسايي كننده ) و در حقيقت رها كردن انديشه ها و رويكردهاي سنتي خود است و راه ديگر ماندن در دنياي باورهاي سنتي و تلاش براي حفظ رويكردهاي سنتي در تعاملات خود با دنياي بيرون است. نا گفته نماند كه به هر حال انسان شرقي از محصولات مدرنيته استفاده خواهد كرد و در مقابله با تسلط گرايي انسان مدرن چاره اي جز پذيرش تسلط و يا اتكا به خشونت براي مقابله نخواهد داشت كه با عنايت به تاريخ ميتوان نمونه هايي از هر دو را در تاريخ شرق و غرب يافت. و باز بايد توجه نمود كه رها كردن تمامي بنيان هاي ديني و معنوي و انتخاب راه اول و در حقيقت تسلط گفتمان بالغ بر زندگي بشر نيز لا اقل با توجه به زندگي بشر غربي نتيجه دلخواهي نداشته است. به اعتقاد نگارنده اين سطور بايد و نبايدهاي عاطفي و احساسي كه هم در دوره مدرن و هم پيش از آن، آنگونه كه بايد و شايد در جوامع بشري جايگاهي نداشته اند، در دوران پسا مدرن ظهور خواهند كرد و گفتمان كودك مدار جايگاه خود را خواهد يافت. نتيجه آنكه بشر امروز نيز با تسلط بايد و نبايدهاي منطبق با منطق و محاسبه گري ويژه شخصيت بالغ نتوانسته است سعادت و شادماني را براي بشر به ارمغان آورد و بشر مدرن را با رنج فقدان معنويت رو به رو كرده است و بديهي است كه انسان شرقي كه در ميانه اين دوراهي انتخاب ايستاده است به انتخاب راه اول يعني رها كردن گنجينه هاي معنوي سنتي خود به عنوان يك گزينه موفق و موثر اعتماد نداشته باشد و اين به بحراني تر شدن انتخاب دامن ميزند.
در اين ميان اما انديشمنداني نيز به دنيال يافتن راهي ميانه بوده اند. راهي كه دكتر هودشتيان از آن به عنوان نظريه تركيب هاي جديد ياد ميكنند كه عبارت است از تاثير متقابل سنتهاي جوامع غير غربي و مدرنيته بر هم و پيدايش پايه هاي فكري جديدي كه نه منطبق بر سنت ها ست و نه كاملا با پايه هاي فكري غربي هماهنگ است. يكي از اين تلاش ها پروژه عقلانيت و معنويت آقاي دكتر مصطفي ملكيان است كه به تعبير نگارنده اين سطور با نقد پايه هاي سنتي تفكر انسان شرقي و حفظ بخش هايي كه با عقلانيت در تعارض نبوده و حذف بخش هايي كه پاسخ گوي نياز هاي بشر امروز نيست و نقد تفكر مدرن و انتخاب بخش هايي كه با نياز هاي معنوي بشر هماهنگي دارد و كنار گذاشتن بخش هاي متعارض با اين نياز بشري تلاش براي ارايه راه حلي به انسان شرقي در عصر مدرن دارد. آقاي ملكيان به طور خلاصه پروژه عقلانيت و معنويت را مدلي براي دست يابي انسان به شادي (Happiness) ، خوبي (Goodness) و ارزش (Worthiness) از طريق عقلانيت (Rationality) و معنويت (Spirituality) معرفي مي نمايد و آن را نه به مثابه يك پروژه روشن فكري كه متمركز بر نقد رفتارهاي سياسي حاكميت است كه به عنوان يك حركت فرد گرايانه براي نقد و توسعه فرهنگ مردمان جامعه مي داند و هر بهبود و توسعه پايداري را مرتبط با بهبود پايه هاي فكري و فرهنگي جامعه مي داند. هدف نگارنده از نوشتن اين مقاله كوتاه جمع بندي و تحليل آراء دكتر ملكيان بر مبناي مطالعه مقالات و نوشتار هاي ايشان مي باشد. پيش از شروع مايلم تاكيد نمايم كه اين جمع بندي بي تاثير از استدلالات شخصي نبوده و نا خواسته آلوده به نظرات شخصي مي باشد و تنها با اين اميد ارايه ميگردد كه خواننده را به مطالعه آراء و نظرات دكتر ملكيان كه به زعم نگارنده اين سطور مناسب ترين راه را براي برون رفت بشر شرقي و بشر غربي از معضلات و تناقضات اين مقطع تاريخي ارايه كرده اند ترغيب نمايد.
عقلانيت چيست؟
مهمترين دست آورد بشري دوران مدرنيته وقوف انسان به آزادي انديشه او و تبديل او به فاعل شناسايي بوده است. عقلانيت به معناي فهم و شناسايي پديده ها از طريق تبيين چگونگي رخداد آنها با شناختن قوانين حاكم بر آنها و سپس تسلط بر آنها مي باشد. به بيان ديگر عقلانيت به معناي ارجاع امور به عقل و سنجش آنها با ترازوي خرد است و طبيعتا پذيرش و يا رد بر مبناي قضاوت مبتني بر منطق است. بنابراين شرط لازم عقلانيت عدم پذيرش گزاره هاي خرد ستيز در هر شرايطي مي باشد و البته برخي اين محدوده را گسترده تر كرده و رد گزاره هاي خرد گريز كه امكان رد و يا اثبات آنها (فعلا و يا براي هميشه) وجود ندارند را نيز لازمه عقلانيت مي دانند. پيش از ورود به اين بحث ابتدا عقلانيت را بر اساس انديشه آقاي ملكيان تعريف مي نماييم. بر اساس تفكر ايشان عقلانيت داراي سه وجه عقلانيت نظري، عملي و گفتاريست كه در اين مجال كوتاه به تبيين عقلانيت نظري مي پردازيم.
عقلانيت نظري به معناي آن است كه نظريه ها و باورهاي ما مبتني بر شواهد و قراين باشند. بايد توجه نمود كه باورهاي ما به سه دسته قابل تقسيم هستند. دسته اول اعتقادات انفسي (subjective) مي باشند كه قابليت اثبات آنها به غير و يا حتي انتقال دقيق آنها به ديگران نا ممكن است. دسته ديگر عقايد آفاقي (objective) بالقوه هستند به اين معنا كه قابل اثبات هستند اما هنوز دليل آنها يافته نشده است. دسته سوم عقايد آفاقي بالفعل مي باشد كه قابل اثبات بر اساس منطق بشري بوده و منازعه بر سر آنها با استدلال و ارايه حجت حل و فصل ميگردد. در عقلانيت نظري توجه بر اين نيست كه حتما بايد همه آراء از دسته سوم باشند بلكه هر فردي مي تواند از طريق پنج منبع شناختي كه شامل درون نگري، حافظه، شهود (شهود دكارتي)، گواهي و شهادت، و نيروي استدلال كه در حقيقت شامل استقرا (induction)، قياس(deduction)و استنتاج (abduction) مي باشد بر باورهاي خود صحه گذاري نمايد. در حقيقت در عقلانيت بر دو چيز تكيه ميگردد: اول آنكه فرد پذيرش را بر اساس تاييد عقلاني خود با استفاده از يكي از منابع شناختي انجام دهد و هيچ گزاره خرد ستيزي را نپذيرد و دوم اينكه اگر قصد پذيرش آراء خود به ديگران را دارد ناگزير از اثبات آنها با استدلال منطقي مي باشد و در حقيقت تنها نظريات آفاقي بالفعل مي توانند مورد وفاق همه انسانها قرار گيرند. بنابراين در امور جمعي تنها امور آفاقي بالفعل حقانيت عقلي دارند و قانون گذار در ديگر باورها و نظريات كه انفسي و يا آفاقي بالقوه هستند به اقتضاي عدالت خواهي ناگزير به رجوع به نظر و انديشه اكثريت جامعه مي باشد. در اين راستا متون مقدس ديني نيز به عنوان يكي از منابع شناخت مي باشند اما نمي توان رجوع به آنها را به عنوان استدلال منطقي دانست بلكه گزاره هاي موجود در متون مقدس ديني به زعم نگارنده يا با نيروي استدلال تاييد ميگردد و يا براي دين مدران پيرو آن متن مقدس به عنوان گواهي و شهادت به عنوان منبع شناختي قرار ميگيرد و بديهي است كه تنها گزاره هايي كه بر اساس استدلال منطقي مورد اثبات باشند قابليت تعميم به كل جامعه را دارند.
بنابراين عقلانيت نظري به اين معنا عبارت است از قرار دادن خرد انساني به عنوان مرجع شناخت و پذيرش كه نتيجه ورود انسان به دوران مدرن است. اگرچه توسعه علم و دانش و توانمند شدن انسان در تبيين چگونگي پديده هايي كه در تفكر سنتي تفاسير فرابشري و فرازميني داشتند منجر به بي اعتباري گزاره هاي انفسي و در واقع غير علمي و تقويت رويكرد استدلال گرايي در همه ابعاد زندگي بشر شده است اما نبايد فراموش نمود كه بشر با توسعه علم و دانش خود امكان تبيين چگونگي دنيا را دارد و حتي اگر بشر بتواند چگونگي همه پديده هاي موجود در هستي را با علم خود فهم كند باز از دست يابي به علت العلل و چرايي آنها عاجز است. از طرفي ديگر علاوه بر غير عقلاني نبودن منابع شناختي غير استدلالي به عنوان مثال شناخت درون نگرانه، رويكرد تجربه گرايانه نيز نشان ميدهد كه جهان با اتكاي به عقلانيت صرف نمي تواند رنج ها و مشكلات بشري را به تنهايي بر طرف نمايد. مشكلات عديده روحي انسان ها در جوامع پيشرفته بشري و افزايش احساس نا امني و يا كاهش انگيزه براي زندگي همگي نشانه اين است كه تسلط عقلانيت لا اقل نتوانسته است كه رنج هاي انسان را كاهش دهد و دنيا را به جاي بهتري براي زندگي بدل سازد. اگر در دنياي پيشامدرن انسان از تسلط بيش از اندازه ارزشهاي نهادينه شده و بدون منطق كه مانع رشد و پيشرفت علم ميشد در رنج بود ، امروز خلاء ارزشها و ترس از پذيرش بي هدف بودن و معنا دار نبودن دنيا او را رنج ميدهد. همان گونه كه جبران خليل جبران زن ديروز سنتي را با زن امروز قريب اين مضمون تصوير ميكند كه زن ديروز با چشماني بسته در دنيايي روشن زندگي ميكرد و زن امروز با چشماني باز در دنيايي تاريك! تاريكي دنياي بدون معنويت و بي هدف بودن دنيا خط بطلاني بر همه بايد و نبايد هاي عاطفي و هيجاني ميكشد و كودك درون را بيش از پيش مي رنجاند. انسان شرقي با ورود به دنياي مدرن و كنار گذاشتن باورهاي گذشته خود به خلائي ترسناك دچار ميشود. خلائي كه پيش از آن خدا و نمايندگانش پر ميكردند و حالا بايد او آن را پر كند. دقت كنيد اين به معناي رد وجود خداوند نيست بلكه به معناي قرار دادن انسان در مركز جهان بيني و شناخت اوست كه لزوما در تضاد با آموزه هاي ديني نيست چرا كه حتي با نگاه خداباورانه مي توان قوه استدلال و توانايي شناخت را به عنوان موهبتي الهي براي نيل به هدفي متعالي دانست. پس دقيقا ورود به دنياي مدرن و عقلانيت مستلزم دور انداختن همه باورها و ارزشهاي دنياي سنتي نيست و درست در همين جاست كه معنويت به عنوان ضرورتي براي كاهش رنج هاي انسان مدرن و پروژه عقلانيت و معنويت كه جمع دو مولفه به ظاهر متناقض است به عنوان راه حلي مناسب براي انسان شرقي و غربي در گذار از عصر مدرن مطرح ميشود. اما معنويت كه بشر نيازمند آن است چيست؟

معنويت چيست؟
همان گونه كه پيشتر عنوان شد ، آقاي ملكيان مولفه هاي يك زندگي آرماني را شادي، خوبي و ارزشمندي مي دانند. اين سه مولفه البته در سخنراني ديگري از ايشان (نشانه هاي انسان معنوي) با قرابت معنايي زيادي شادي، آرامش و اميد نيز عنوان شده اند. به اختصار مي توان اين سه مولفه را به اين شكل توضيح داد كه شادي به معناي حد اكثري كردن لذت و حد اقلي كردن رنج و الم خود، خوبي به معناي رنج و الم نرساندن به ديگران و كم كردن رنج و الم آنها و ارزشمندي به معناي معنا دار بودن دنياست كه در حقيقت پيش فرض دو ديگر است چرا كه معنا دار بودن دنياست كه ارزش زنده بودن و زنده ماندن به آن ميدهد وگرنه چرايي زندگي و زنده ماندن معلوم نخواهد بود. ايشان اين سه مولفه را مستقل از دين و مذهب خاص، علوم و معارف بشري و نظامات اجتماعي خاص مي دانند. به عبارت ديگر در همه اديان ها و مذاهب مي توان افرادي را يافت كه به اين سه مولفه دست يافته اند و يا نيافته اند. همين طور مي توان ديد كه دست يابي به علوم و معارف بشري لزوما به دست يابي به اين سه مولفه نيانجاميده و چه بسا انسان هاي با دانش كمتر اين سه مولفه را يافته اند. و نهايتا انسان ها در نظام هاي اجتماعي مختلف توانسته اند به اين سه مولفه در مقاطع زماني مختلف دست يابند. البته نبايد از اين نكته غافل ماند كه مذاهب و اديان و توسعه دانش بشري و همين طور نظامات اجتماعي در مناسب شدن و يا نا مناسب شدن بستر براي دست يابي به هر يك از اين سه مولفه موثرند اما حقيقتا دست يابي به اين سه مولفه مستقل از آنهاست. بنابراين معنويتي كه دكتر ملكيان معرفي مي نمايد چيزي غير از دين اما نه در تضاد و مخالفت با آن است. به بيان ديگر معنويت در مخالفت با دين داري نيست بلكه چيزي غير از آن است و ممكن است يك دين دار معنوي باشد و يا نباشد. به تعبير نگارنده اين سطور، جدا كردن معنويت از دين داري و تعريف معنويت به عنوان لب لباب دين و در حقيقت گوهر مشترك همه اديان شرقي و ابراهيمي راه را براي نقد پايه هاي تفكر سنتي با حفظ ماهيت معنوي دين ضمن دوري از چالش درگيري با اعتقادات انفسي غير قابل اثبات، بازمي نمايد و در حقيقت بيان مي دارد كه به جاي مجادله بر سر اختلافات ميان اديان و مذاهب و تلاش براي اثبات حقانيت به ارزش هاي مشتركي كه مي تواند در كنار عقلانيت، انسان امروز را به رسيدن به سه مولفه شادي، خوبي و ارزش و يا شادي ، آرامش و اميد رهنمون سازد مي بايد توجه گردد. استاد ملكيان در مقالات خود ويژگي هايي را براي انسان معنوي بر مي شمارند كه من مايلم آن را به عنوان ويژگي هاي انسان معنوي مدرن كه هر دو بعد عقلانيت و معنويت را در خود جمع كرده است عنوان نمايم چرا كه شخصا پروژه عقلانيت و معنويت را به عنوان رويكردي براي عبور به دوران مدرن مي شناسم و طبيعتا عقلانيت به عنوان مشخصه اصلي دوران مدرن را جز لا ينفك اين انسان معنوي بايد دانست.
پيش از شروع بد نيست تا مروري اجمالي بر ويژگي هاي انسان مدرن داشته باشيم. در مقاله پيشين شش ويژگي انسان مدرن را از ديدگاه دكتر هودشتيان بررسي و نقد كرديم كه عبارت بودند از: فاعل شناسايي، جدا كننده، شيئي كننده، تسلط گرا، مركز گرا و جهان شمول گرايي كه هر كدام از آنها به تفصيل مورد بحث قرار گرفتند. دكتر ملكيان نيز ويژگي هايي را براي انسان مدرن بر مي شمارند كه بعضا هم پوشاني هايي با موارد عنوان شده توسط دكتر هودشتيان دارد كه عبارتنداز : انسان گرايي، پيشرفت گرايي، مادي گرايي، عقل گرايي، تجربه گرايي، برابري طلبي، فرد گرايي و احساسات گرايي. بدون آنكه بخواهيم به تفصيل وارد نقد مجدد هر كدام از اين موارد شويم به نظر مي آيد كه برخي از اين ويژگي ها در تناقض با مفهوم معنويت و يا لا اقل مانع از دست يابي به سه هدف شادي، خوبي و ارزش به طور همزمان خواهد شد. به عنوان مثال تسلط گرا بودن اگر چه نخست به معناي تسلط بر طبيعت و تلاش براي به كارگيري نيروهاي طبيعي براي رفع نيازها و دست يابي به اهداف بلند پروازانه بشر است اما در همين حد باقي نمي ماند و تسلط بر علوم طبيعي به تسلط بر منابع طبيعي و سپس منابع انساني مي انجامد و رنج و درد فراواني را براي جوامع توسعه نيافتهو سپس براي كل جوامع بشري ايجاد ميكند. اگرچه توسعه علوم و دانش انسان در جوامع توسعه يافته به ايجاد نظامهاي دموكراتيك و آزاد در آنها (ميكرو دموكراسي) انجاميده است اما خصيصه ها و ويژگي هاي انسان مدرن مانع از تجربه دموكراسي در سطح بين المللي (ماكرو دموكراسي) گشته است و به اين ترتيب بي عدالتي در سطح جهان منجر به رشد روز افزون تفكرات بنياد گرا و در خطر انداختن كل جهان شده است. دكتر رناني در مقاله خود در ويژه نامه روزنامه شرق مورخ دهم مهرماه 1389 به زيبايي نقش معنويت را به عنوان زمينه لازم براي رشد عقلانيت در اقتصاد نشان داده اند. به تعبير نگارنده اين سطور ايشان در مقاله خود نشان مي دهند كه از بين رفتن زمينه هاي معنوي جامعه در حقيقت منجر به رشد هزينه مبادله گشته و اقتصاد بازار آزاد را ناكام ميكند. اگرچه لازم است تا اين نكته را عنوان نمايم كه لا اقل در با مطالعه مقالات در خصوص مناقشات از دهه سي تا كنون ميان دانشمندان علوم اقتصادي و دانشمندان علوم سازماني پيرامون برتري اقتصاد بازار بر سازمان ها يا بالعكس به اين نتيجه نمي توان رسيد كه لزوما اقتصاد بازار آزاد گزينه مناسب تري براي مبادلات كالا و خدمات است اما هدف نگارنده اشاره به اين نكته ظريف در مقاله آقاي دكتر رناني است كه با تضعيف بنيان هاي معنوي جامعه به نوعي عقلانيت نيز متاثر شده و رشد و ثبات عقلانيت در يك زمينه معنوي امكان پذير مي باشد. بنابراين بايد ضمن شناسايي ويژگي هاي انسان معنوي مدرن، نگاهي نقادانه به ويژگي هاي انسان مدرن داشت تا با نقد آن بتوان زمينه رشد معنويت در انسان مدرن فراهم آيد. اما ويژگي هايي كه دكتر ملكيان براي انسان هاي معنوي بر مي شمارند كه آلوده به تفسيرات شخصي نگارنده نيز هست عبارتند از:
بايد دقت نمود كه در دوران سنتي دايره ماذونات انسان همواره به واسطه بايد و نبايد هاي شرعي و عرفي كوچك تر از دايره مقدورات او بود و انسان نيز نمي توانست به علت كمي دانش و مقاومت در برابر توسعه دانش دايره مقدوراتش را گسترده كند. ورود به دنياي مدرن در حقيقت گسترده كردن دايره مقدورات انسان بود اما پيامدديگري نيز داشت و آن نبودن مبنايي براي محدود كردن دايره ماذونات او بود. چرا بايد كاري را كه مي توانيم بكنيم، نكنيم؟ بنابراين سوال اصلي براي انسان هاي معنوي محدود كردن دايره ماذونات خود با سوال "چه بايد بكنم؟" است. سوالي كه پيش از اين با بايد و نبايدهاي شرعي و عرفي پاسخ داده ميشد اما در ذهن انسان مدرن محدود شدن دايره ماذونات نياز به استدلال منطقي دارد و بنابراين اولين پيش فرض براي يك انسان معنوي پذيرش اخلاقي بودن نظام جهان است به اين معنا كه هر عملي صرف نظر از اينكه ما اعتقاد ديني داشته باشيم يا خير در زندگي ما منعكس خواهد شد. با اين فرض انسان معنوي همواره به اين مي انديشد كه نتيجه يك عمل غير اخلاقي كه مقدور به انجام آن است در زندگي او انعكاس خواهد داشت. مهم نيست كه او به خدا معتقد است يا نه بلكه مهم اين است كه نتيجه يك عمل غير اخلاقي زندگي او را متاثر خواهد كرد. آيا حادثه تلخي چون حادثه 11 سپتامبر كه دنياي ما را متاثر از خود كرد انعكاسي از بي اخلاقي انسان مدرن نبود كه بازگشت آنرا به سوي خود ميديد؟
انسان هاي معنوي به تعبير دكتر ملكيان در ساحت عقايد و باورهايشان ميل به حقيقت جويي دارند و اين حقيقت را با استفاده از منابع شناختي كه پيشتر عنوان شدند مي جويند و تلاش ميكنند تا هيچ امر خلاف حقيقتي در ذهن و ضمير آنها وارد نشود. به اين معنا انسان هاي معنوي قضاوت بر اساس داده هاي مبهم و نا معلوم را به تاخير مي اندازند. همچنين حقيقت جويي در سطح اجتماعي به معناي تمركز بر عقايد آفاقي بالفعل به عنوان مبناي قانون گذاري و قضاوت مي باشد. بنابراين اين ويژگي از ويژگي هاي انسان هاي معنوي كاملا در تطابق با عقلانيت به عنوان يكي از مولفه هاي مهم دوران مدرن مي باشد و درست به همين علت و همچنين لزوم زندگي اصيل براي انسان هاي معنوي است كه نگارنده باور دارد اينها ويژگي هاي انسان هاي معنوي دوران مدرن مي باشند.
ساحت دوم ساحت عواطف و احساسات انسان هاست كه انسان هاي معنوي در آن ميل به زيبايي جويي و جمال طلبي دارند. البته در خصوص زيبايي و تفاوت آن با خوش آمد و بدآمد بودن بحث هايي وجود دارد كه نياز به مكاشفه و تفكر بيشتر دارد. انسان هاي معنوي ملاك خوبي و بدي را بر خوش آمدي و بدآمدي نمي گذارند اما به هر ترتيب در هر امري به زيبايي و جمال چه در صورت و چه در باطن توجه دارند.
و اما ساحت سوم ساحت اعمال و رفتارهاي انسان است كه در آن ميل به خير خواهي دارند. خير خواهي در ساحت رفتارهاي ما داراي سه وجه عدالت طلبي، احسان و محبت داشتن به ديگران است. به اين معنا انسان هاي معنوي همواره رعايت حقوق ديگران را به عنوان يك اصل دانسته و در هيچ يك از اعمال خود حقوق ديگران را ضايع نخواهند نمود. دقت نماييد كه باز بر تفكر حق مدار بودن انسانهاي معنوي مدرن تاكيد ميگردد.همچنين فراتر از رعايت حقوق انسان ها به آنها احسان نيز مي نمايند و به اين معنا از حق خود براي بهبود حال و وضعيت انها چشم مي پوشند. و نهايتا آنكه نسبت به انسان ها بدون توجه به عقايد و رفتارهاي آنها محبت و علاقه دارند كه با رجوع به نظر آقاي ملكيان تفاوت اين وجه با عدالت و احسان در اين است كه عدالت و احسان رفتارهاي بيروني هستند اما محبت، رفتاري درونيست. يعني فرد علاوه بر آنكه در رفتار بيروني خود حقوق ديگران را پاس داشته و از حقوق خود نيز مي گذرد در سطحي بالاتر نسبت به آنها نيز محبت دارد و نقايص آنها و كوتاهي آنها را به عنوان درد و رنجي مي بيند كه نيازمند درمان و بهبود است. اين مرتبه از دوست داشتن بالاترين مرتبه از انسانيت است و به تعبير دكتر ملكيان هرچه دايره اين دوست داشتن وسيع تر ميشود آرامش، شادي و اميد دروني فرد نيز بيشتر و بيشتر ميشود.
براي تبيين بهتر اين مطلب اشاره مجددي به تئوري تحليل مبادلات اريك برن كه در آن هر گونه ارتباطي را در حقيقت داد و ستد نوازش (stroke) مي داند و معتقد است كه عدم توازن در ميزان داده ها و ستانده ها در مبادلات عاطفي مي تواند منشا برخي از مشكلات ارتباطي شده و در حقيقت بازي ها را حالات مختلفي از اين داد و ستدهاي هاي عاطفي معرفي ميكند. با اين تعبير انسان هاي معنوي را مي توان افرادي دانست كه درگير بازي ها نشده و داده هاي عاطفي خود را معطل ستاده ها نمي كنند بلكه بنابر خير خواهي خود به عنوان يكي از ويژگي هاي معنوي بودن داد و ستد را در سطحي بالاتر انجام ميدهند و انتظار دريافت ستاده را از ديگران ندارند. بنابراين انسان هاي معنوي فارغ از انتظار و نياز از ديگران و در كمال استغناي روحي به سر مي برند و بنابراين احساسات ، عواطف، هيجانات و نقص هاي رفتاري ديگران در آرامش و شادي آنها تاثيري ندارد. به عبارت ديگر انسان هاي معنوي كنش بدون خواهش دارند و اعمال خود را صرف نظر از دريافت نتيجه و پاداش بيروني وتنها به واسطه ارزش دروني خود عمل انجام ميدهند. اهميت دادن به پاداش دروني انجام عمل در حقيقت همانند كسي است كه به جاي رسيدن به مقصد از حركت و سفر در مسير لذت ميبرد و رسيدن به هدف را از درجه دوم اهميت و يا حتي بدون اهميت مي داند و توجهش به وسيله است تا هدف! اگرچه دست يابي به هدف مبناي عقلاني بودن عمل و انجام اعمال بدون هدف غيرمنطقي مي باشد و با وجود آنكه قطعا انسان هاي معنوي هرگز رفتاري كه خرد ستيز باشد را انجام نخواهند داد اما به همان ميزان اضطراب و تشويش دست يابي به هدفي كه پس از انجام مقدورات مي تواند تحت تاثير عوامل غير قابل كنترل باشد غير منطقيست. فهم اين مهم مي تواند نقش بسزايي در آرامش دروني انسان داشته باشد چرا كه عمده مشكلات ارتباطات انسان ها در محيط هاي خانوادگي و شغلي ناشي از اتكاي به ديگران و تلاش نا خودآگاهانه براي استمداد از آنهاست.
همچنين انسان هاي معنوي براي رشد و توسعه خود تنها و تنها به خود اتكا دارند و هر مانعي براي رشد و توسعه را در درون خود مي يابند. انسان هاي معنوي نا كامي هاي خود را به شرايط محيطي و پيراموني خود مرتبط نميكنند و براي رشد و توسعه و تعالي خود با اتكاي به نقاط قوت و در نظر گرفتن نقاط ضعف و با توجه به شرايط پيراموني و فرصت ها و تهديد هاي خود تلاش ميكنند.
آنچه در بالا آورده شد خلاصه اي از چارچوب رفتاري انسان هاييست كه به تعبير دكتر ملكيان و با تفسير ناقص نگارنده از آراء ايشان مي توانند انسان هايي معنوي براي دنياي مدرن باشند. ويژگي هاي رفتاري كه خلاء انسان مدرن را پر ميكنند و ضامن بقاي عقلانيت و رهنمون او به زندگي آرماني كه داراي سه مولفه شادي، خوبي و ارزش مي باشد است. ويژگي هايي كه انسان را از تسلط بايد و نبايد هاي منطقي و حسابگرانه بالغ مدار رها كرده و هر يك از سه شخصيت والد، بالغ و كودك و بايد و نبايدهاي عرفي، منطقي و عاطفي را در جايگاه خود قرار ميدهد و توازن را به زندگي بشر باز ميگرداند. پروژه عقلانيت و معنويت مي تواند همگام با تلاش هايي كه شروع دوران پسامدرن را نويد ميدهند در نظر گرفته شود و به عنوان نسخه اي مناسب از سوي متفكرين شرقي و فرهنگ شرقي با پشتوانه قوي ذخيره هاي معنوي به بشر در دوره مدرن ارايه گردد تا هم براي بشر شرقي سنتي كه در دوراهي ميان سنت و تجدد گرفتار آمده و امكان بازگشت به شيوه سنتي را ندارد و هم براي انسان غربي كه با خلاء دنياي بدون معنويت در چالش است راهي به سوي دنيايي زيباتر فراهم آورد. دنيايي كه در آن آدمهاي گوشت و پوست و خون دار فارغ از هر اعتقاد و مكتب و مشربي رنج كمتري را تحمل نمايند.
در نهايت مي خواهم از شما كه صبورانه به مطالعه اين نوشتار كه بر اساس مطالعه آراء و نظريات استاد ملكيان، كه البته متاثر از نظرات شخصي نگارنده نيز بوده قدرداني نمايم و شما را به خواندن و مطالعه مستقيم آثار ايشان دعوت نمايم. همچنين دوست دارم تا از جناب آقاي دكتر ملكيان و همه متفكرين و فيلسوفان بزرگي كه در راه اعتلاي انديشه بشري دلسوزانه تلاش و ممارست مي نمايند تشكر نمايم.
پاييز 1389

چرا براي دلم ننويسم
در اين ميانه دود و آتش و اندوه!؟
چرا براي دلم ننويسم تا اين تازيانه روح
اين قلم
آرامم كند؟
چرا براي دلم ننويسم كه تنهاست و تنهايي انسان تلخ ترين حقيقت تاريخ است
من بوي باد را ميفهمم و صداي آب را
و رقص نور بر برگهاي آبستن از سبزي را
اما بخار ميشود انديشه در دهانم
و بدينسان انسان تنهاست چرا كه انديشه اش بخار ميشود و پيش از آنكه فهميده باشندش خودش و احساساتش و باورهايش تنهاي تنهاي تنها مي مانند
پس چرا براي خودم و تنهايي دلم ننويسم؟
نه هرگز نبايد از تنهايي ام گريزان باشم. اين تهايي شگفت اين فهميدن درون و رشدي در عمق
اين حركت آرام و تعالي بي نظير كه صداي پرنده را به بيشمارترين هجاها تبديل ميكند و هر كدام را به هزار زبان ميفهمي... گيرم نتواني بگويي و بفهماني اش اما مي فهمي... تو آفتاب را مي فهمي و همه فهمت را به بودني تبديل ميكني كه نبودي! و از زيبايي اين همه چيزهاي خوب براي فهميدن لذت ميبري! پس چرا از تنهايي خودم گريزان باشم و براي تنهايي ام ننويسم؟
در اين ميانه دود و آتش
در خلسه "بودن" بودن بيشترين چيزيست كه نصيبت ميشود از ارز نهادن به تنهاي ات
نه اينكه تنهاي ات به خمودگي و بي چيزيت بدارد ! نه اينكه كنشي نداشته باشي اما همه كنش هايت انگيزه هايي ديگر دارد كه نمي تواني بفهماني شان اما مي فهمي آنها را! كنش هاي تو فراتر از داشته هايت مي رود. فراتر از دادن هاي ديگران و حتي بودن هاي انها! آه تو تنهايي تنها! تنهاي تنها! كيست كه بتواند آن چه را كه ميكني بفهمد و به مانندش پاسخ دهد؟ تو تنهايي تنها! ميكني اما بدون خواسته! و همه خواستنهايت در انديشه هاي عميقت و در تنهايي ات ذوب ميشوند! اين تنهايي و استقلال! اين نا پيوستگي چقدر شادي آور است ! چقدر سكرآور است! آآآآآآآآآآآآآآآآي من مستم! آآآآآآآي من مستم و باز هم مي خواهم بيشتر در خودم غرق باشم و بيشتر و بيشتر از اينهمه تبادل احساس دور باشم.
وقتي كه تنهايي احساسات بخشي از يك مبادله نخواهد بود. احساسات تو از انديشه ات و ارزشهايت كه نمي تواني بفهماني شان سرچشمه ميگيرد. وقتي كسي نمي تواند تور ا بفهمد چگونه مي تواند با تو در مبادله احساسي باشد. و اين تنهايي تنهايي عزيز! تنهايي لذت بخش تو را از بي نياز ميكند و تو احساس ميكني كه در هيچ همه چيز نهفته است.
پس چرا براي تنهاي خودمان ننويسيم؟

بحران معنويت بحراني جديست! نسل من نه به باورهاي ديني اعتماد ميكند و نه خلا باورهاي معنوي را مي پسندد. نسل من در ميانه سياهي دنياي عاري از معنويت و ابتذال تفكرات سطحي نگر مذهبي هويتش را گم كرده است.
به من ميگويد كه تو اصولي را به دليل فرعيات رد ميكني! ميگويم كه من قوه تشخيص اصل از فرع را از دست داده ام.
باور من آنقدر مينيماليستي گشته كه دايره باورهايم هر روز اصلي را از اصول پيشين به فرعي از فروع ديگر تبديل ميكند!
هر چراي بي جواب هيجاني شادي بخش است براي گسستن يك بند! گرچه رهايي ازبندها سقوطي ديوانه وار به دره اي تاريك باشد. و شايد در اين انديشه هم بايد تجديد نظر كنم و انرا دروغي پندارم سترگ! بحران معنويت بحراني جديست
مدرنيته ، جهاني شدن و بحران شرق

مقاله اي كه پيش روي خود داريد نوشتاريست بر مبناي كتاب مدرنيته ، جهاني شدن و ايران آقاي دكتر عطا هودشتيان كه آلوده به نظرات شخصي نگارنده مي باشد! خواندن اين كتاب بيش از آنچه مي پنداريد اهميت دارد. شايد شما علاقه مند به مطالعه علوم فلسفي و اجتماعي نباشيد. شايد شما ورزشكار، متخصص علوم فني ، مديري پر مشغله و يا كارمندي باشيد كه دغدغه هاي زندگي كلافه تان كرده است و خواندن اين كتاب و يا اين نوشتار را تنها اتلاف وقتتان مي دانيد. با اين وجود شما با هر تفكري و هر ميزان تحصيلات و در هر پيشه و حرفه اي كه باشيد با اين مسئله سرو كار داريد. اين مسئله ريشه بسياري از مشكلات روزمره شما در خانه و محل كارتان و در اجتماعيست كه در آن زندگي ميكنيد. در حقيقت نا آگاهي از اين مسئله ريشه بسياري از مسايلي است كه با آنها دست و پنجه نرم ميكنيد.
كتاب مدرنيته ، جهاني شدن و ايران اثر دلنشين آقاي عطا هودشتيان چاپ انتشارات چاپخش در سال 1381 و با شماره شابك 4- 82- 5541 – 964 كتابيست در باب مدرنيته و اثرات جهاني شدن آن و همانگونه كه نويسنده محترم عنوان داشته است از تحليل چهارچوب انگيزه ها و نقد سياست هاي سلطه گرانه غرب فراتر رفته و مدرنيته و بنيادهاي اين تمدن جديد را تبيين نموده است. فكر ننمودن به مفهوم مدرنيته و شناسايي ويژگي هاي آن همان چيزيست كه ريشه بسياري از مشكلات روزمره جامعه ماست كه با ريشه هاي سنتي ابزارهاي مدرن را به كار ميگيرد. براي همين اميد دارم تا خواندن اين نوشتار ناقص ، كوتاه و آلوده به نظرات شخصي نگارنده در شما انگيزه كافي ايجاد نمايد تا اصل كتاب را مطالعه نماييد. پيش از شروع دوست دارم تا به قسمتي از نوشتار آقاي دكتر هودشتيان (ص 132) اشاره كنم و بخواهم همانگونه كه نويسنده مي خواهد و من عمل نمودم شما نيز با همين رويكرد مطالعه بفرماييد:
" سنجش و نقد همانا راه را نخست براي انديشيدن ميگشايد و انديشيدن واقعي چيزي نيست مگر درست و سنجيده پرسيدن و درست پرسيدن چيزي نيست مگر پرسش از اصول و اصولي انديشيدن چيزي نيست مگر دست زدن به ريشه ها."

مقدمه اي كوتاه
مدرنيته در حقيقت تمدني است كه در تاريخ و در پروسه اي بدون بازگشت شكل گرفته است. تاريخي بودن و بدون بازگشت بودن مدرنيته ويژگي هايي هستند كه در مطالعه اثرات جهاني شدن مدرنيته حائز اهميت ميشوند. مدرنيته در غرب و در انديشه متفكرين غربي متولد شد اما در غرب نماند و به تمامي دنيا سرايت نمود اما اين سرايت نه در فلسفه و در فكر بلكه بيشتر در ابزار و لايه بيروني آن كه سريع تر و قابل مشاهده تر است رخ داد و همين عاملي براي به وجود آمدن بحران شد. هگل معتقد است در هر دوره اي يك تمدن (كه توانايي توليد و باز توليد فرهنگي بالاتري دارد و به تعبير نگارنده با نيازها و تفكرات بشري همگام تر است) جهان را هدايت ميكند. بنابراين مدرنيته اتفاقي تاريخيست كه به ميل فرد خاصي رخ نميدهد. همچنين اين فرايند بازگشت ناپذير است يعني بازگشت به دوره پيش از آن ممكن نيست چرا كه در حقيقت مدرنيته دست آورد آخرين انديشه هاي بشريست و به اعتقاد هگل عالي ترين شكل تمدن است پس امكان بازگشت از آن وجود ندارد. ويژگي برگشت ناپذيري (را كه جلوتر بررسي خواهيم نمود) را به شكلي ملموس تر ميتوان بادر نظر گرفتن ناممكن بودن عدم استفاده از تجهيزات مخابراتي و يا آخرين تكنولوژي هاي پزشكي كه همگي مرهون و دست آوردهاي مدرنيته هستند فهميد. بنابراين بايد از اين سوال كه مدرنيته خوب يا بد است گذشت چرا كه مدرنيته پديده اي تاريخيست كه بازگشت ناپذير است. بنابراين بايد به جاي انكار توان تحولي آن و يا ناديده گرفتن مزاياي آن ، ايراداتش را نقد كرد و با شناخت آن بر آن تسلط يافت. همان گونه كه انسان مدرن با جدا كردن خود از پديده ها و شناخت آنها بر آنها تسلط مي يابد اگرچه جدا شدن از مدرنيته در شرايطي كه همگي ابزارهاي ما محصول آن هستند به نظر مشكل مي آيد.
شايد شما هنوز به اين مي انديشيد كه چرا خواندن اين مطلب به شما كمك ميكند؟! چرا نگارنده معتقد است هر كس در هر پيشه اي به اين آگاهي نياز دارد؟! دليل من اين است كه آنچه اعمال مار ا معين ميكند چارچوب هاي فكري ماست. تعاملات ما با پديده هاي بيروني و رفتارهاي ما برگرفته و يا لا اقل متاثر از انديشه هاي ماست. خودرو تكنولوژي توليد شده در غرب است اما فرهنگ ترافيكي با وارد شدن خودرو لزوما وارد نميشود. موبايل و وسايل مخابراتي با خود فرهنگ استفاده از آنها را نمي آورند. انسان غربي پيش از توليد تكنيك و تكنولوژي فكر تكنيك ساز و تكنولوژي ساز را در خود ايجاد كرده اما در شرق انسان بيشتر مصرف كننده آن بوده است. آنچه شما را در هر لحظه از زندگي و در محل كار و خانه و جامعه آزار تان ميدهد اغلب ريشه در اين تناقض دارد و بازگشت ناپذيري نيز مانع از برگشت به سبك هاي پيشين زندگي ميشود . درست در همين جا كه شما متوجه اثر مدرنيته و تناقض دروني تان بازگشت ناپذيري آن شديد بحران آغاز ميشود. آنچه در پي مي آيد به شما در فهم بحران و شايد يافتن راه هايي براي عبور از آن كمك نمايد.
انسان سوژه و مفهوم آزادي
انسان باستان خود را در چمبره قدرتهاي طبيعي ميديد كه اورا دوره كرده بودند. او خود را در سيطره قدرت اسطوره ها و خداياني ميديد كه او را از بالا مينگريستند و او را در ذهنش كنترل مينمودند. در حقيقت انساني كه آزاد خلق شده بود در ذهنش گرفتار محدوديت هايي بود كه ناشي از ناتواني او در فهم و تسلط بر طبيعت پيرامونش بود. بگذاريد در همين ابتدا عنوان نمايم كه در اينجا هدف نفي وجود خداوند نيست كه نگارنده آن را به يمن تفكر و به لحاظ فلسفي براي خود اثبات نموده و هر كس مي بايد رد يا اثبات آن را از طريق انديشيدن به مفهوم براي خود انجام دهد. در حقيقت خداوند انسان را آزاد آفريده است و توانايي انديشيدن را به او عطا كرده است اما در ابتداي خلقت، انسانِ گرفتار و مقهور طبيعت پيراموني اش، در جست و جوي علت العلل در ذهن خود اسطوره هايي را ساخت كه آزادي اش را محدود نمود. هگل نيز تعبيري چنين دارد كه در حقيقت انسان در همه ادوار آزاد بوده است اما به درك معناي آزادي نايل نيامده بود تا آنكه عصر مدرن اين آگاهي را به او بخشيد. البته نگارنده بر اين باور است كه در تاريخ باستان نيز انسانهايي بوده اند كه مفهوم آزادي را درك نموده اند. دسته اول آزادي خواهان ( و به تعبير نگارنده پيامبران نيز) بوده اند كه قانون ستيزي نموده و دسته دوم فرمانروايان و قدرت طلباني بوده اند كه به جاي توسعه مفهوم آزادي با وضع قوانين خودمدارانه آزادي هاي مردم را از آنان سلب نموده اند.
باري انسان در فضاي تمدن مدرن از حاشيه به متن كشيده شد و از عمل شونده به عمل كننده و از مفعول به فاعل شناساننده بدل شد. در حقيقت در دنياي مدرن، انسان، شناخت به اتكاي ذهنيت خود را به رسميت شناخت و شناخت جهان پيرامون بر مبناي اسطوره ها و باورهاي پيشين را كنارنهاد. اگرچه بايد توجه نمود كه در گذشته نيز اسطوره ها و باورها توسط انسانها و ذهنيت آنها به وجود آمده اند و اين البته تناقضي با نگاه دين مدارانه ندارد چرا كه با آن رويكرد، انسان مخلوق خداوند است و انديشيدن به ترتيب اولي محصول علت العلل يعني خداوند است. آنچه موجب شده است كه آزادي انسان سلب شود آن است كه آفرينندگان انديشه ها به مكاتب فكري خود جاودانگي مي بخشيدند و امكان غور و تفكر را از ديگران سلب مي نمودند. دقت كنيد كه به تعبير دكتر هودشتيان (ص 26) نه خدا و نه سنت در ذهن دكارت يا كانت به نيستي بدل نشدند بلكه از مركز پروسه شناخت عقلي و زيست اجتماعي به حاشيه كشيده شدند. اين به اين معناست كه انسان به جاي آنكه في المثل علت بيماري سل و يا زلزله را در بي توجهي به سنت ها و يا وسيله قهر خدا بداند با مكاشفه علمي آن را شناسايي ميكند و علت يا علل وقوع آن را ميشناسد و با آگاهي از آنها از آن پيشگيري ميكند. بنابراين اگر تا ديروز كه بيماري سل نتيجه قهر خدا (يا خدايان ) بود آيا امروز با كشف بشر خداوند از توانمندي ساقط شده است كه بشر با استفاده از ابزارها از آن پيشگيري ميكند؟ آنكس كه به وجود خدواند معتقد نيست پاسخش مشخص است اما پاسخ نگارنده اين است كه در حقيقت ريشه مسئله در فهم اشتباه از نوع رابطه ميان خدا و بشر است. پس انسان سوژه (يعني فاعل شناساننده ) كه به آزادي ذهني معتقد است و فكرش را از اسطوره ها پاك نموده و با اتكا به ذهنيتش به شناخت محيط پيراموني اش مي پردازد انسانيست كه مدرنيته را ايجاد كرد. توسعه دانش و تكنولوژي ها حاصل اين شيوه تفكر است و پر بيراه نيست اگر دانشمنداني چون بوعلي سينا و يا عمر خيام را نيز نمونه هاي نادر دنياي پيش از مدرن بدانيم كه احتمالا به اين تفكر نائل آمده بودند.
دكتر هودشتيان شش ويژگي را براي انسان سوژه مطرح ميكند كه در نقد مدرنيته كاربرد خواهند داشت:
به اعتقاد راقم اين سطور انسان سوژه مي تواند چگونگي پديده ها را از طريق علم بشناسد اما از درك چرايي آنها عاجز خواهد بود چرا كه در حقيقت هر چرايي را مي توان با چرايي ديگر تا بينهايت ادامه داد و هميشه به علت العللي ختم شد كه دريافتش يا به طور كلي و يا از طريق ابزارهاي علمي ناممكن خواهد بود. پس در حقيقت وقتي به عنوان مثال فردي كه جسدش در طول صد سال دچار اضمحلال نشده است را بررسي مي نماييم تفكر سنتي ميگويد كه عبادات او باعث شد كه جسم متروح شود (اشاره به نظر آقاي مطهري) و انسان سوژه ميگويد كه براي اين پديده با مطالعه و بررسي و با توسعه دانش دليلي مي يابم. من با نظر انسان سوژه موافقم كه راهي خواهد يافت و چگونگي پديده را به صورت علمي ارايه خواهد كرد اما آيا مي تواند چرايي رخداد آن را نيز توضيح دهد؟ بنابراين نگارنده معتقد است كه نبايد با اتكاي به اسطوره ها و اعتقادات فرا زميني از شناخت و تلاش براي تسلط بر محيط پيرامون (تسلط را با احتياط ميگويم) غافل شد اما با اينهمه بشر براي درك ماهيت وجودي بسياري از پديده ها به چيزي فراتر و در حقيقت به درك شهودي نياز دارد.
به علاوه مايلم در اينجا اشاره اي به تئوري اريك برن كرده و از آن در تبيين اين انديشه كمك بگيرم. اريك برن در كتاب بازي ها (ترجمه زنده ياد اسماعيل فصيح (games people play) ) به معرفي تئوري تحليل مبادلات مي پردازد و عنوان مينمايد كه هر كس در درون خود سه شخصيت كودك، والد و بالغ را در همه سنين به همراه دارد و براي هر كدام از آنها ويژگي هايي تعريف مي نمايد و هر سه شخصيت را لازمه تعادل روحي انسان مي داند. اريك برن كار بالغ را محاسبه گري ميداند كه از طريق بررسي و مطالعه تصميم ميگيرد و عمل مي نمايد. در عين حال كاركرد كودك را نو انديشي و خلق ايده هاي ابداعي مي داند و وظيفه والد را كاهش بار محاسباتي بالغ از طريق اعمال قوانين والدمدارانه معرفي مينمايد. در حقيقت والد بالغ را از انديشيدن و محاسبه معاف ميكند و قوانين و هنجارهايي را بر او ديكته ميكند كه او با پيروي از آنها و بدون نياز به محاسبه به نتيجه مطلوب دست مي يابد. به اعتقاد نگارنده اين سطور دنياي پيش از مدرن دوران تسلط شخصيت والد كه بايد ها و نبايدها و دستوراتش را از سنتها و اسطوره ها ميگرفت بود و در حقيقت مدرنيته با به رسميت شناختن دوباره شخصيت بالغ انسان در دنياي مدرن شروع شد. دكتر هودشتيان نيز در صفحه 138 كتاب "مدرنيته و جهاني شدن" ، مدرنيته را در حقيقت با استناد به انديشه هگل تحقق خرد مي خواند. با اينهمه اريك برن معتقد است تسلط هر بعد از سه شخصيت بر ديگر ابعاد شخصيتي مشكلاتي را پديد مي آورد و با همين پايه فكري من نيز اعتقاد دارم كه تسلط بيشينه انسان بالغ در دنياي مدرن رهنمون به پست مدرنيته ميشود كه البته به نظر مي آيد دكتر هودشتيان در كتاب خود با اين نظر موافقت ندارند (ص 37).
من به مفهوم تسلط بسيار انديشيدم و هر بار از خود سوال كردم كه تسلط پس از شناخت با چه انگيزه اي در انسان پديد مي آيد؟ همانگونه كه گفتم به بخش هايي از نظريه سوژه نقدهايي وارد شد از جمله نقد هوركايمر و آدورنو از مكتب فرانكفورت كه عنوان نموده اند در حقيقت سوژه (فاعل شناساننده) خود را نخستين و مقدم بر ابژه (مفعول شناسايي شونده) ميداند اين تقدم احساس برتري و نهايتا تسلط را موجب ميشود. به هر حال بايد پذيرفت كه تسلط دنياي غرب محصول مدرنيته و اشاعه آن به همه جاي دنياست اما نبايد فراموش كرد كه شرق و انسان شرقي ماداميكه كه ابژه يا مفعول شناسايي شونده است در تسلط غرب يا در معرض آن خواهد بود و به محض آنكه به فاعل شناسنده تبديل شود همانند ژاپن نمي تواند مورد سلطه غرب قرار گيرد.
چرا شناختن ويژگي هاي سوژه مهم است؟ چون شما به عنوان فردي كه در دنياي مدرن زندگي ميكنيد و هم اكنون با خواندن اين مطلب بر روي صفحه رايانه و يا روزنامه در حقيقت از ابزارها و محصولات دنياي مدرن استفاده ميكنيد بايد انساني با مشخصه هاي دنياي مدرن باشيد در غير اين صورت تناقض ميان بودو نبود شما با نيازهاي دنياي مدرن ايجاد بحران مينمايد.
آزادي، آزادي ذهني در حقيقت پايه هاي تمدني جديد به نام مدرنيته را ايجاد كرد. انساني كه سوژه شده و خود را در مركز قرار ميدهد و با جدا كردن خود از محيط پيراموني اش و قطع تعلق با آن، آن را ميشناسد و با شك كردن در مفاهيم بر اساس تفكر خويش آنها را ميشناسد، آزاد است. دقت كنيد كه اين آزادي به مفهوم خاتمه دادن به تبعيت نيست بلكه به تعبير دكتر هودشتيان تبديل تبعيت محتوم نا آگاهانه قبلي انسان به تبعيتي آگاهانه و آزادانه است (ص 142). به بياني ديگر، به عنوان مثال، انسان آگاهانه و با آزادي كامل به اطاعت از فرمان خدا مي پردازد. يعني بالغ مي تواند باز قواعد والد را بازنگري كند و در صورت آنكه با منطقش جور در آمد باز از آنها پيروي نمايد. اين رويكرد امكان سوء استفاده از اعتقادات را نيز از بين ميبرد چرا كه همان گونه كه آزادانه ميل به اطاعت دارد، مي تواند آزادانه و به اتكاي خرد خود آن را كنار بگذارد. پس مفهوم نوين آزادي اطاعت آزادانه و آگاهانه انسان از قانون است و بنابراين قانون بايد بتواند خود را با پايه هاي منطقي جامعه و انسانها هموار نمايد و در حقيقت نزديك ترين راه اين است كه مردم خود قانون گذاري نمايند. فراموش نكنيم كه قوانين از نيازها و خواسته هاي مردمان براي زندگي اجتماعي به دست مي آيند و بديهيست در جامعه اي كه در آن معتقدين به امور ديني از پويايي لازم براي رقابت با انديشه هاي موازي برخوردار باشند و جمعيت غالب جامعه با آگاهي و آزادانه قوانين ديني را پذيرفته باشند قوانين جامعه نيز انعكاسي از آنها خواهد بود اما همواره اين امكان وجود دارد كه انسانها در جامعه مسير ديگري را براي خود و جامعه اي كه در آن زندگي ميكنند انتخاب نمايند.
مدرنيته ، مدرنيسم ، مدرنيزاسيون و فاكتورهاي تحول بحراني
دكتر هودشتيان در كتاب "مدرنيته و جهاني شدن" به درستي بزرگترين خطر در مطالعه مدرنيته و برخورد با آن را در تقليل مدرنيته به مدرنيسم مي داند. پيشتر در باب مدرنيته صحبت كرديم اما براي تعريف مدرنيسم به بياني ساده و با اشاره به نظر ژرژ بلانديه ابتدا ميگوييم كه مدرنيته جنبش در عمق و مدرنيسم جنبش در سطح است. در حقيقت مدرنيته باطن و محتواي دنياي مدرن و مدرنيسم ابزارهاي توليد شده مدرنيته هستند. دولت سياسي ، تكنولوژي هاي ارتباطي ، به وجود آمدن حزب ها و همه و همه ابزارهايي هستند كه انسان مدرن، كه مدرنيته را در ذهن خود خلق كرد و تمدن مدرن را با اتكا به فلسفه و تفكر جديد و مدرن خود را بر مبناي انسان سوژه و آزادي نا محدود بنا نهاد، توليد كرده است. مدرنيسم، محصول مدرنيته است نه خود آن! بنابراين در غرب تغيير تفكر بود كه انسان را به توسعه بيشتر دانش خود در رابطه با طبيعت و ساخت ابزارهايي براي شناخت و تسلط بيشتر و بهره گيري از آن نائل كرد. فكر تكنيك ساز مقدم بر خلق تكنيك بود و انسان غربي ابتدا فكر تكنيك ساز را در خود نهادينه كرد. حال آنكه در شرق و در جوامع غير غربي نه مدرنيته كه بناي نو گرايي يا مدرنيزاسيون از طريق به كارگيري مدرنيسم يا ابزارهاي محصول مدرنيته رشد يافت. در حقيقت انسان شرقي هرگز همانند انسان غربي،كه ابتدا سنتها و رويكردهاي پيشين خود را نقد كرد و پايه هاي فكري جديدي را بنا نهاد، عمل ننمود و با حفظ پايه هاي سنتي خود وارد مرحله بدون بازگشتي شد كه ديگر امكان برگشت به وضعيت پيشين را به او نمي داد.
قبل از آنكه اين بحث را بيشتر بشكافم دوست دارم به دو نقطه نظر دكتر هودشتيان اشاره دقيق تري داشته باشم . اول آنكه در حقيقت مدرنيزاسيون (به عنوان مثال تكنيك و اقتصاد) كه نتيجه جهاني شدن مدرنيته بود سريعتر از مدرنيته كه مفاهيم پايه گذار است گسترده ميشود و اين امري غير منطقي نيست چرا كه مدرنيسم سطحي و قابل فهم تر است تا مدرنيته كه دروني و باطنيست. دوم آنكه اين فرايند بدون بازگشت است به اين معنا كه پس از ورود مدرنيسم به زندگي انسان شرقي هرگز نميتوان از او خواست تا از آن دست بردارد و به زندگي پيشين خويش بازگردد. دكتر هودشتيان مثالي ساده را به كار ميگيرند و آن استفاده از آب لوله كشي به جاي آب آوردن از چاه ها و چشمه هاست. بديهيست كه نه مردم و نه دولت مردان با علم به سودمندي بيشتر اين سامانه و بهداشت بيشتر آن، حاضر به بازگشت به روشهاي سنتي نيستند بنابراين به تعبير من، مدرنيزاسيون داراي جذبه اي خودبخودي و بدون بازگشت است. اين نكته را در قسمت پاياني براي حصول نتيجه به كار خواهيم برد.
بنابراين همان گونه كه گفتيم انسان شرقي پيش از شروع به تغيير پايه هاي فكري اش و تبديل آن به ذهن تكنيك ساز استفاده كننده محصولات مدرنيته و در حقيقت استفاده كننده ذهن تكنيك ساز غرب شد. از سوي ديگر، مدرنيزاسيون نيز در سطح نمي ماند بلكه آرام آرام به ريشه هاي فكري نفوذ خواهد كرد و به عمق خواهد رسيد و در اينجا تضاد و تناقض ميان سنت و مدرنيته آشكار ميگردد. به بيان شيواي دكتر هودشتيان " اين شبكه انسان متعلق به جامعه سنتي را، از زماني كه در آن جاي ميگيرد ، در مركزي ترين نقاط حيات و حساس ترين بعد نگاهش به جهان به خود مشروط ميكند" (ص80). انسان شرقي نه مانند انسان غربي، كه خود و با آگاهي از ضرورت نقد به نقد سنتها پرداخت، اينك به ضرورت استقرار مدرنيزاسيون در تضاد ميان سنتها و تفكرات مدرن گير افتاده است. بنابراين مدرنيزاسيون به عنوان مجموعه اي از فاكتورهاي توليد كننده تحول، پديد آورنده بحران خواهد بود چرا كه اين فاكتورهاي تحول بر اساس نقد پايه هاي فكري سنتي شرقي (مثلا ايراني) بنا نشده اند و در تضاد و تناقض با آن مي باشند. به عنوان يك مثال ساده توجه كنيد كه انسان شرقي كه به حاكميت تقدير در تعيين سرنوشتش باور دارد هنگام استفاده از تكنولوژي خودرو براي جابه جايي سريع (كه توسط انسان سوژه و از طريق شناخت طبيعت پيراموني و بهره گيري و تسلط بر آن به وجود آمده) اعتقادي به بستن كمربند ندارد و براي همين در چنين جامعه اي با اين پايه فكري سنتي ، استفاده از اين تكنولوژي ساخته بشر با پايه فكري مدرن، سالانه به اندازه بزرگترين و خونين ترين جنگها، تلفات حوادث جاده اي رانندگان وجود خواهد داشت.
نظريه تركيب هاي جديد
اينك به نظر مي آيد صورت مسئله مشخص است: تناقض ميان سنت و تفكر مدرن را چگونه بايد رفع نمود؟ پيش از پرداختن به مسئله توجه داشته باشيد كه تحليل بالا به منظور تمايز بخشيدن به صورت مسئله بر اساس پژوهش دكتر هودشتيان است چرا كه اين سوال تا كنون اغلب بدون در نظر گرفتن تفكيك مدرنيته از مدرنيسم و ويژگي بازگشت ناپذيري مطرح شده و بالطبع پاسخ هاي ارايه شده كارا و موثر نبوده اند.
انسان شرقي نا خواسته و بدون آنكه بتواند ريشه هاي فكري اش را مورد بازنگري قرار دهد و سنت هاي فكري پيشين را نقد كند در دوره تمدن جديد قرار گرفته است كه نه از آن گزيري داشته و نه امكان برگشتي دارد. رويگرداني از اين تناقض نيز ممكن نيست چرا كه مدرنيته حياتش را بر پايه نقد سنت هاي گذشته و بر شالوده انسان سوژه قرار داده است. اگرچه نگارنده اين سطور بر اين باور است كه تسلط بيش از حد عقل گرايي (يعني شخصيت بالغ) و فرض جهان شمول بودن سوژه به پست مدرنيته و دوره اي جديد از تعادل خواهد رسيد اما در آن نيز همچنان انسان سوژه يا فاعل شناسايي كننده خواهد ماند و عقلانيت هرگز جايگاه خود را از دست نخواهد داد. آگاهي از مفهوم واقعي آزادي بي نهايت ذهني، نقطه عطفي در تاريخ بشريست و به تعبير امام محمد حامد غزالي در كتاب "اعترافات غزالي" آن هنگام كه شيشه تقليد بشكند ديگر امكان تقليد براي فرد وجود نخواهد داشت.
بنابراين در تعيين راه حلي براي رفع تناقض ميان تفكر مدرن و رويكرد فكري سنتي، بازگشت به سنتهاي فكري راهي غير عملي و بيهوده خواهد بود. چنانكه مشاهده ميكنيم كه با وجود تاكيد مكرر بر لزوم حفظ سنتها ، مدرنيزاسيون جاي خود را حتي در ميان طبقه سنتي جامعه باز نموده است. از سوي ديگر پذيرش كامل مدرنيته و جايگزيني رويكردهاي فكري سنتي، با تفكر و فلسفه غربي به طور كامل و در حقيقت وادادگي در برابر انديشه غربي كاري بي نهايت نا بخردانه است چرا كه به تعبير هگل گسترش ايده هاي مدرنيته و تحقق آن حتي در كشورهاي مختلف اروپايي داراي اشكال متفاوتي بوده كه اين تفاوتها مبتني بر تمايزات فرهنگي آنها از يكديگر بوده است (رجوع كنيد به ص 148 كتاب" مدرنيته ، جهاني شدن و ايران"). در حقيقت پايه هاي فكري جديد در هر فرهنگي اگر چه با نقد اصول و سنتهاي پيشين شكل ميگيرد اما برآمده از همان فرهنگ و متناسب با نيازهاي آن است و امكان گرته برداري و استفاده مستقيم از پايه هاي فكري فرهنگ هاي ديگر ممكن نيست و اگر هم باشد دروني كردن آن با مقاومت زياد روبرو خواهد شد. دكتر هودشتيان در اين كتاب به تبيين نظريه تركيب هاي جديد مي پردازد كه به تفسير ناقص من عبارت است از تاثير متقابل سنتهاي جوامع غير غربي و مدرنيته بر هم و پيدايش پايه هاي فكري جديدي كه نه منطبق بر سنت ها ست و نه كاملا با پايه هاي فكري غربي هماهنگ است. آنچه در اينجا مطرح است آن است آيا اين رويكرد پديده اي آگاهانه است يا آنكه تنها بر اثر نفوذ ناقص مدرنيته و يا ريشه دار بودن برخي تفركات سنتي روي ميدهد. به عبارت ديگر آيا انسان و فيلسوف شرقي، با بازنگري اساسي در پايه ها و ريشه هاي سنتي خود، از تركيب پايه هاي فكري غربي و آن بخش از سنت، كه پس از نگاه نقادانه مورد پذيرش دوباره قرار گرفته است، به باز توليد مبناي فكري جديد پرداخته است يا آنكه پيدايش اين تركيب جديد حاصل از پذيرش نا آگاهانه بخش هايي از تفكر غربي و كنار گذاشتن نا آگاهانه بخش هاي ديگري از سنت بوده است؟
انسان شرقي پيش از هر چيز براي رهايي از تسلط غرب بايد از ابژه (شناسايي شونده) به سوژه (فاعل شناسايي كننده) مبدل شود و در اين راه بايد فيلسوفان و متفكرين شرقي به بازنگري مجدد پايه هاي فكري از طريق نقد وضعيت موجود و پيشين بپردازند. تركيب فكري جديدي كه هم با پايه هاي فكري مدرنيته غربي سازگار است و هم آن بخش هايي از سنت را كه از زير نگاه انتقادي انسان سوژه عبور كرده و پذيرفته شده است را در بر دارد. فراموش نبايد كرد كه در اين راه متفكرين شرقي بايد همچنين به نقدهاي وارده به مدرنيته غربي آگاه بوده و در ايجادتركيب نوين فكري به آنها توجه نمايد.
در نهايت مي خواهم از شما كه صبورانه به مطالعه اين نوشتار كه بر اساس مطالعه كتاب "مدرنيته، جهاني شدن و ايران" اثر دكتر هودشتيان ، كه البته متاثر از نظرات شخصي نگارنده نيز بوده قدرداني نمايم و شما را به خواندن و مطالعه خود اثر و همچنين مطالعات در اين زمينه بسيار مهم دعوت نمايم. همچنين دوست دارم تا از جناب آقاي دكتر هودشتيان و همه متفكرين و دانشمندان بزرگي كه در راه اعتلاي انديشه بشري دلسوزانه تلاش و ممارست مي نمايند تشكر نمايم.
روز جهاني زن مبارك باد
هشتم مارس روزيست كه جهانيان به زنان اختصاص داده اند و آنرا گرامي ميدارند. علاوه بر اين روز در گاهشمار ملي ايرانيان روز ديگري را نيز به عنوان روز زن گرامي داشته ميشود و در ايران باستان نيز سپندارمزگان معادل روز زن محسوب ميگرديد. اينها همه و همه نشان از اهميت و توجه جامعه به نيمه اي از جمعيت خود دارد كه در تمامي اعصار و قرون همواره بر سر اثبات حقوق خود تلاش نموده است. نيمه اي كه تاثيرش هرگز كمتر از نيمه ديگر نبوده و همواره تفاوت ماهوي ميان آن با جنس ديگر محل اختلاف و گفت و گوي فراوان بوده است.
زنان در طول تاريخ در پيگيري خواسته هاي خود هموراه با دو ديدگاه افراطي رو به رو بوده اند. اولي ديدگاهيست كه آنها را متفاوت از مردان مي داند و بر تفاوتهاي ميان آنها تاكيد فراوان دارد و ديگري ديدگاهيست كه نافي هر گونه تفاوت بين اين دو است. اولي به قصد تحميق و تضعيف زن او را ناقص و نا توان ميشمارد و ديگري به مقابله با اين ديدگاه افراطي هر گونه تفاوت ذاتي و طبيعي اين دو را نفي ميكند و زن را مجبور به ترك طبايع خود ميكند. در حقيقت هر دو ديدگاه از درك واقعيت محرومند چرا كه روابط غلطي را ميان پديده هاي غير مرتبط مثل فضيلت اجتماعي ٬ نقش جنسيتي و تفاوتهاي ماهيتي ايجاد نموده اند. نگارنده اين سطور در اين مقاله كوتاه به اجمال به خلط و ارتباط غلط ميان اين پديده ها مي پردازد و سعي مينمايد تا اين مسئله را از بعدي ديگر مورد واكاوي قرار دهد.
تفاوتها : ماهيتي و نقش جنسيتي
مطالعات دانشمندان نشان داده است كه بسياري از تفاوتها در رويكردهاي رفتاري ميان زنان و مردان ناشي از نقش جنسيتي آنها در جامعه است. به عبارت ديگر بسياري از تفاوتها ريشه در انتظارات جامعه از آنها دارد و لزوما ناشي از طبيعت آنها نيست. به عنوان مثالي از تاثير انتظارات جامعه ميتوان به تاثير علاقه مندي مردان به زنان فربه در موريتاني اشاره كرد كه باعث ميشود زنان به افزايش وزن خود علاقه مند باشند. در بسياري از جوامع زنان را به عنوان پاسداران محيط خانوادگي و تربيت كنندگان فرزندان به حساب مي آورند و همين امر موجب ميشود تا سلايق آنها و توجهات آنها به سمت فعاليتهايي هدايت شود كه آنها را در انجام اين امور توانمند مي نمايند ( اجازه دهيد تا در اين مرحله از اين بحث كه آيا اين نقش داراي اهميت زياد است و در مقايسه با امور ديگري نظير تجارت٬ توليد٬ و يا سياست مدن و غيره اهميت بيشتر يا كمتري دارد بگذريم. به اعتقاد اين نگارنده اين حق طبيعي هر فرديست كه نقش مورد نظر خود را تعيين و انتخاب نمايد و آنچه وظيفه جامعه است مقابله با تحميل نقشي خاص به جنسيتي خاص است. به بيان ديگر صرف نظر از نتيجه خوب يا بد آن بايد زنان آزاد باشند تا در خصوص نقش جنسيتي خود آگاهانه انتخابي به دور از بايدها و نبايدهاي والد مدارانه داشته باشند). در حقيقت بسياري از تفاوتها در ميان اين دو جنس نه به واسطه طبيعهت آنها كه به واسطه نقشي است كه آنها در جامعه و به عبارت ديگر در كوچكترين واحد آن يعني خانواده ايفا مي نمايند. اما بخش ديگري از اين تفاوتها ذاتي و طبيعيست. بدن مردها به واسطه ترشح بيشتر تستسترون عضلاني تر و قوي بنيه تر است. اين مسئله باعث ميشود كه مردها ذاتا براي كارها و فعاليتهاي فيزيكي مناسب تر باشند و همين مسئله دليل خوبي براي پر رنگ بودن نقش مردان در كارهاي بيرون از خانه در روزگار قديم و تبيين نقش كار بيرون از خانه براي مرد و رتخ و قتخ امور منزل براي زن در خانه مي باشد. در حقيقت ساختارهاي شغلي در گذشته و نياز فعاليتها به توان فيزيكي بيشتر ايجاب مبنمود كه مردان نقشي پررنگتر در بيرون از محيط خانه ايفا نمايند٬ استدلالي كه امروزه با تغيير نوع ساختاري كارها كمرنگ گشته است. كار با سيستمها و ابزارهاي مدرن نياز به توانمندي فيزيكي ندارد و خانمها چه بسا ميتوانند در پذيرش اين نقش ها از مردان بهتر عمل نمايند. اما مسئله تنها تفاوتهاي فيزيكي نيست بلكه طبيعت رواني زنان با مردان نيز تفاوت دارد. به طور كلي زنان نگاهي جز نگر و دقيق و موشكافانه دارند و مردان نگاهي كل نگر را دارا هستند و البته اين مسئله تماميت ندارد به اين معنا كه در ميان زنان كساني وجود دارند كه به مسايل جزيي توجه كمتر دارند و در ميان مردان كساني هستند كه دقت نظر و توجه و موشكافي يك زن را دارا هستند. به هر حال اين ويژگي هاي ذاتي مي تواند در مناسب بودن نقش هاي جديدي كه با توجه به تغيير شرايط و ساختارهاي كاري تعريف شده باشند موثر باشند. بنابراين تفاوتهاي ناشي از طبيعت غير قابل تغيير در زمانهاي مختلف و با توجه به نوع ساختار هاي وظيفه اي ميتوانند بر تعيين نقشهاي جنسيتي تاثير بگذارند كه به نوبه خود مي تواند منجر به وجود تفاوتهايي ميان رويكردهاي رفتاري غير ذاتي و غير اصيلي بين زنان و مردان گردد.
نقش جنسيتي و فضيلت اجتماعي
آنچه منجر به بغرنج شدن مسئله تفاوتهاي نقش هاي جنسيتي شده است ارتباط دادن نقش جنسيتي با فضيلت هاي اجتماعيست. آيا اگر طبيعت ذاتي و ساختار كار نقش جنسيتي را براي هر يك از جنس ها ايجاب نمود اين به معناي اهميت يكي بر ديگري و تسلط او بر آن است؟ اين باور غلط موجب گرديده تا زنان در طول تاريخ همواره از بسياري از حقوق خود محروم بمانند. حق مشاركت در تصميمات مهم اجتماعي و تعيين سرنوشت خود و يا مشاركت در ايفاي نقش راهبردي به نمايندگي از جنس خود حقوقيست كه تحت هيچ منطقي و به واسطه هيچ تفاوت ناشي از ماهيت طبيعي و يا منتج از تفاوت نقش جنسيتي قابل توجيه نيست. اين مسئله در گذشته كه ساختار هاي كاري مي طلبيدند تا نقش مردان در بيرون جامعه پر رنگ تر باشند نيز قابل توجيه نبوده چه برسد به امروز كه تغيير ساختارهاي كاري فضا را براي پذيرش نقشهاي متفاوت برا ي هر دو جنس ممكن نموده است. بنابراين آنچه مسئله را رفع ميكند تاكيد بر يكسان بودن يا داشتن تفاوت ذاتي و طبيعتي ميان دو جنس نيست بلكه تنها راه حل مسئله تمايز نقش هاي جنسيتي با مسئله فضيلت هاي اجتماعيست. به عبارت ديگر اهميتي ندارد كه هر فردي چه شغلي دارد و چه نقشي را در جامعه ايفا مينمايد مهم اين است كه هر نقشي به اندازه ديگري در پيشبرد جامعه و دسترسي آن به اهدافش مهم است خاصه آنكه امروز اين نقشها به واسطه تغيير در ساختارهاي شغلي قابليت انطباق با هر دو جنسيت را يافته اند و محدوديت هاي ناشي از تفاوتهاي ذاتي كمتر بر تعيين نقش هاي جنسيتي موثرند. بنابراين بايد به اين انديشه غير علمي و غير اخلاقي كه يك جنسيت را مستحق توجه و رشد و رشد ديگري را وهن آميز و موجب بي اعتباري ديگري و يا حتي باعث به خطر افتادن بنيان جامعه ميداند پاياني قاطعانه داد. نگاهي به تاريخ زنان نشان ميدهد كه هر وقت فرصتي براي رشد و توسعه به زني داده شده تاثير بسزايي در توسعه روند علمي و تاريخي انسانها داشته است و زنان نيز چون مردان قابليت هاي زيادي را براي هدايت جامعه به سمت بهبود و آباداني دارند. تاكيد بر ضعف هاي زنان و تلاش براي كاهش اعتماد به نفس آنان براي ايفاي نقش هاي مهم ديگر و يا تاكيد زياد بر لزوم ايفاي نقش هاي سنتي براي زنان كه متناسب با ساختارهاي وظيفه اي روزگاران قديم هستند همگي ريشه در جهل و تعصب و كم خردي تفكري دارند كه متمايل به اقتدارگرايي در همه ابعاد جامعه بوده و همه هستي اش را در رقابت با توانمندي هاي جنس مخالف در خطر ميبيند.
حقوق زنان يا تجاوز به حقوق مردان؟!
در مقابل تفكر سنتي و بنياد گراي افراطي كه حضور زنان را در عرصه هاي اجتماعي و نقش هاي غير سنتي بر نمي تابد تفكر افراطي ديگري وجود دارد كه براي استيفاي حقوق به تارج رفته زنان گذشته به حقوق مردان امروز كه شايد به واسطه تغيير در بنيانهاي فكري اجتماع نه ديكتاتور مآبي را مي پسندند و نه به آن اعتقاد دارند تجاوز مي نمايد. به عبارت ديگر تاكيد بر برابري حقوق زنان و مردان به معناي يكسان بودن آنها در برابر قانون و لزوم احقاق حقوقيست كه در جامعه مدني و به واسطه حضور جامعه زنان در فرايند قانون گزاري براي آنها تعيين شده نه به معناي زير پا گذاشتن حقوق مردان به اسم دفاع از حقوق زنان! اين مسئله امروزه به عنوان يكي از معضلات مردان به خصوص در جوامع پيشرفته بدل شده است به گونه اي كه اگر مرد در مقام دفاع از خود و يا واكنش به كنشي مخرب و يا وهن آميز بر آيد در هر صورت به عنوان مجرم شناخته و محكوم مي گردد و نقش زن در مجادلات خانوادگي فراموش ميشود. اين البته نفي وجود خشونت هاي اجتماعي به ميزاني بيشتر بر عليه زنان نيست اما آيا برخورد با خشونتهاي رفتاري عليه مردان نيز با همين شدت و حساسيت دنبال ميشود؟! به نظر مي آيد زنان با زيركي تمام ضمن تغيير نقش هاي جنسيتي در جامعه همچنان ژست قرباني اجتماعي را حفظ نموده اند و انتقام مادران خود را از مرداني ميگيرند كه اعتقادي به جامعه مردسالار ندارند. به بياني ديگر نوعي از زن سالاري در پشت جامعه اي كه تنها ژست تاريخي مردسالارانه را دارد وجود دارد كه هيچ گاه مورد انتقاد نبوده و نيست و آرام آرام به عنوان پديده اي طبيعي و منطقي در حال نفوذ در جامعه است. به تعبير يكي از دوستان زنان ضمن حفظ اولويتهاي عرفي خود در جامعه خواهان برابري در حقوق اجتماعي هستند و مردان نيز با شعار رييس باش اما رياست نكن در اين مغالطه اتجتماعي سهيم هستند. هيچ كس هرگز به تعدي به حقوق يك مرد در جامعه توسط يك زن و يا اعمال خشونت آميز زنان توسط مردان حساسيتي نشان نميدهد. تعدي به حقوق مردان در جامعه مردان با استهزا و در جامعه زنان با توجيه انتقام تاريخي و يا اساسا انكار روبرو ميشود.
عبور از دوران گذار و رسيدن به تعادل
انسانها در جامعه مدني دموكرات داراي حقوقي برابر و شايستگي هاي يكسان هستند. همه انسانها صرف نظر از موقعيت هاي اجتماعي ٬ جنسيتي و نژادي داراي حقوقي هستند كه بايد خود در تعيين آنها موثر بوده و جامعه نيز در پاسداشت آنان مسئول باشد. وجود تبعيضات اجتماعي عليه زنان به دليل تفاوت در نقش هاي جنسيتي كه خود علاوه بر تفاوتهاي ذاتي متاثر از ساختارهاي وظيفه اي نيز بوده اند غير قابل توجيه و غير اخلاقيست. عبور از اين مرحله با انتقام گيري از نسل مردان امروز و نهادينه كردن زنسالاري كه در حقيقت روي ديگر سكه بي آبروي مردسالاريست ممكن نميشود . آنچه عبور صحيح از اين مرحله گذار را ممكن ميسازد حضور فعالانه زنان و تلاش براي افزايش اعتماد به نفس و ايجاد و استفاده از فرصتهاي حضور در جامعه و پذيرش نقشهاي جديد است. در انتخاب اين نقشها عدم توجه به تفاوتهاي ذاتي و تناسب آنها با ساختار كار نيز شكل ديگري از حماقت تاكيد بيهوده بر حفظ نقش هاي سنتي توسط زنان است و البته تشخيص تناسب ساختار نقش با ويژگي هاي ذاتي و دخالت سلايق فردي در انتخاب نقش دلخواه حقيست كه جامعه بايد هم براي زنان و هم براي مردان قائل باشد. اميد است كه با توجه به اهميت لزوم حفظ حقوق همه افراد در جامعه به نظامي دموكرات كه در آن همه افراد از فرصتهاو حقوق برابر برخوردارند دست يابيم.
روز جهاني زن را به همه زنان دنيا تبريك ميگويم و براي همه آنها آرزوي ديرزيوي و شادزيوي را دارم.
جنبش سبز جنبش آگاهي

اول
در طول تاريخ همواره افزايش آگاهي هاي اجتماعي منجر به بروز تحولات اجتماعي گشته است. افزايش آگاهي ها و توسعه دانش اجتماعي افراد به توسعه و تغيير در نظامهاي فكري و در حقيقت به تغيير در مطالبات و خواسته هاي اجتماعي منجر ميشوند . اين تغييرات نيز به نوبه خود منجر به تحول در نظامهاي سياسي و اجتماعي ميشوند.
دوم
حقيقت چيزي است كه بايد باشد و واقعيت آن چيزيست كه هست! حقيقت يعني خواستن و طلب ايده آل و واقعيت يعني پذيرش محدوديت ها! رهبران همواره با يك سوال رو به رو هستند كه در هدايت مردمان با كدام رويكرد به مسئله نگاه كنند: نگاه ايده آليستي و بي توجهي به موانع يا نگاه رئاليستي و پذيرش موانع! اولي را به جهت غير كاربردي بودنش و دومي را به دليل فدا كردن آرمانها به پاي موانع پيش رو مورد انتقاد قرار ميدهند. اما رويكرد سوم حركت از واقعيت به حقيقت است. يعني با شناخت موانع به رفع آنها بكوشيم و جهت حركتمان به سوي دست يابي به آرمانهايمان باشد. به عبارت ديگر به جاي تحميل سبك به شرايط و وفق دادن موقعيتها با آن ٬ موقعيتها و شرايط را تغيير ميدهيم كه خود به نوبه خود منجر به تغيير سبكها ميشود.
سوم
تغييرات در نظامهاي فكري اگر از شق اول باشد يعني تحميل عقيده به شرايط (گو اينكه اين عقيده بسيار مترقي مانند ديكتاتور ستيزي باشد) و تلاش براي تغيير موقعيت و وفق دادن آن با سبك فكري با رجوع به تاريخ مشخص است كه محكوم به شكست مي باشد. بازگشت دوباره و دوباره ديكتاتوري در سرزميني كه قدمت مبارزه با ظلم و ستم ديكتاتور مآبان در آن حداقل به صورت رسمي به بيش از يك قرن ميرسد و در هر مقطع پس از پيروزي باز چهره ديگري از ديكتاتوري را تجربه ميكند نشانگر همين نكته است. شق دوم اما تغيير در زمينه هاي فكري و شناخت موانع است. ديكتاتوري در ذهن و روح مردم اين كشور است. جامعه اي كه در آن اكثريت جامعه از ميان سه شخصيت والد و بالغ و كودك تنها در دو بعد والد و كودكشان و آنهم به صورت بيش از اندازه زندگي و كار ميكنند و در محيط خانه و كار و اجتماع و صف اتوبوس و لحظه لحظه هايشان ديكتاتوري را تجربه ميكنند چگونه ميتواند مجال دموكرات بودن را در عرصه سياسي بيابد؟ در چنين جامعه اي هر نظام فكري نيز كه زمام امور را در دست داشته باشد در اندك مجالي نا خواسته يا خواسته به ديكتاتوري بدل ميشود چرا كه نظامهاي سياسي حقيقتا انعكاس انديشه ها و يا لا اقل لياقت مردمان جامعه خود هستند. اين نكته تلخ قابل تامليست كه وضعيت پيش روي ما در جامعه فعلي برايند واقعي جامعه ماست و تا زماني كه ريشه هاي آن در جامعه نخشكد و تا مردمان نخواهند جور ديگري ببينند و آزادمنشي و حق طلبي را زندگي كنند هر مبارزه اي در بلند مدت٬ حركت در همين دور بيهوده تاريخي خواهد بود!
چهارم
وظيفه روشنفكران جامعه در حقيقت ايجاد انگيزه براي حركت به سوي آرمانها نيست چرا كه حركتهاي اصيل و پايدار اجتماعي مبتني بر نياز ها و خواستهاي اجتماعي بوده و امري ذاتيست. اگرچه تشويق و بر انگيزش موجب تحريك و تحرك در جامعه ميشود اما ادامه حركت تنها به اتكاي بر انگيزش منورالفكر هاي جامعه نتيجه اش همين است كه ميبينيم: گاهي سرخوردگي طبقه عامه از نرسيدن به ايده آلهاي ترسيم شده برايشان و يا گمراهي طبقه روشنفكر كه وسيله را براي هدف توجيه ميكند و ... بنابراين طبقه روشنفكر جامعه به جاي آنكه تنها به برانگيزش نيروهاي عامه براي حركت به سوي ايده آل ها بسنده كند بايد تلاش خود را معطوف به روشنگري و افزايش آگاهي كند تا از هر روشنفكر و به واسطه روشنگري هاي او تعداد بيشتري آگاهي بيابند و اين اتفاق مطلوب موجب ميشود تا به جاي آنكه حركت مبتني بر اصرار و ابرام طبقه روشنفكر باشد نيازها و خواسته هاي جامعه روشنفكر باشد!
نتيجه
بنابراين توجه مهندس موسوي به پديده آگاهي به نظر استراتژي صحيح و منطقي براي جنبش ديكتاتور ستيز سبز مي آيد. برخي پيشنهادات عملي ميتواند خريدن و هديه دادن روزنامه به عابرين٬ ايجاد گروه هاي مباحثه و گفت و گوي در فضاهاي مختلف اجتماعي٬ تحقيق در زمينه هاي مختلف و نوشتن مقالات در وبلاگها به خصوص بلاگهاي گروهي كه مانند روزنامه هاي مجازي عمل ميكنند و ... باشند. هر كس ميتواند با استفاده از خلاقيت خود تا آنجا كه ممكن است در اين زمينه نو آوري كند و براي افزايش آگاهي هاي جامعه قدم بردارد. اگر چه اين روش در حقيقت راه طولاني تري براي نيل به مقصود است اما در عين حال رويكرد درست براي رسيدن به هدف مي باشد و گرنه 30 سال ديگر باز بايد فرزندان نسل هاي آينده سرزمينمان از بي خردي پدران و مادرانشان بگويند و از ضرورت تغيير و اين دور تكراري تاريخ... يادمان باشد كه ساده ترين و راحت ترين راه هميشه بهترين راه نيست.
گفتاری از گاندی
من میتوانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشتهخو یا شیطان صفت باشم ،
من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،
من میتوانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است.
و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزى باشم که تو میخواهى ، من را خودم از خودم ساختهام،
تو را دیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساختهام، آمال من است،
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو میخواهى
و تو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه
ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى.
میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسانهاست ،
پس این جهان میتواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و میستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز میستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم......
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز میبینى و مراوده میکنى
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى،
نامت را انسانى باهوش بگذار
THE ANSWER IS LOVE


چراغي بيافروزم! راهي بسازم!
مدتيست كه از آخرين پستم ميگذرد. نه آنكه ننويسم! نه آنكه نباشم! هستم و نوشتن تنها كار مفيديست كه روح سركشم را رام ميكند. با اينهمه به تكرار بي امان تاريخ در ميان دو آينه موازي خشم مينگرم. هنوز سر خطيم و راه بي پايان است. نمي خواهم نا اميد باشم و در واقع نيستم. اما به اعتقاد من روشنفكران ايراني در بيان درد و تشخيص مشكل تبحر دارند اما در يافتن درمان چه؟ مگر نشنيده ايم كه يا راهي خواهم يافت يا راهي خواهم ساخت؟! من به راه مي انديشم ! تجربه بشري به ائو آموخته است كه به قول ماندلا بهترين سلاح براي تغيير دنيا آموزش است! مگر زرتشت نگفت كه براي ستيز با تاريكي شمشير نميكشم چراغي مي افروزم! من به راه مي انديشم! به راهي براي روشن كردن ذهن ها! براي توسعه دانش و خردمندي! من به راه هاي عملي مي انديشم. اما همه اش اين نيست.
نمي نويسم چرا كه آخرين پست من پيشنهاد موسوي بود براي خروج از بحران! در اين مدت اما جز لجبازي هاي كودكانه و تلاش براي يكه تازي نديديم. جناح حاكمي كه بدون هيچ ترديدي تنها بقاي خود را در نبودن ديگري ميبيند و به هيچ حالتي نمي خواهد و نمي تواند وجود مخالف را به رسميت بشناسد و در اين بازي كه قانون بخور وگرنه خورده ميشوي كيست كه آرام بماند تا خورده شود؟
نمي نويسم چرا كه ظاهرا نوشتن در اين فضاي مجازي قرار نيست راهي باشد براي توسعه خردمندي! راهي نيست براي آنكه بگويي بعدبيش از ربع قرن زندگي و آموختن از جامعه و در جامعه راهي مي داني ! راه هست اما گوش و چشم نگران نه! براي همين اين وبلاگ همانگونه كه از ابتدا بود تنها مرهم تنهايي من است در هجوم انديشه ها! در هجوم بي امان انديشه هايي كه تنها باورشان به تكرار بي امان تاريخ است! تكراري كه حياتش به خشونت و منطقش با زور پيوند مي خورد!
اينجا اما بيش از آنكه سرزمين مكاتب فكري سر درگم باشد و بيش از آنكه سرزمين تناقض فعال در لايه هاي فكري و عملي باشد سرزمين بزرگمرداني چون بشريه ها و مجتهدي ها و حسابي هاست! سرزمين انسانهايي كه در ميان انبوه بي امان تلاطمات با ثباتي باور نكردني چراغ افروختند! راهي ساختند!
انتخابات سال 88 شروعی بود برای طرح مجدد پدیده شهروندی و بررسی دوباره رابطه شهروند با حاکمیت. در حالیکه خواسته های مردم در ابتدا مبتنی بر مسایل اقتصادی و انتقاد های وارده به دولت در حوزه مدیریت ناصواب منابع بود اما بر خوردها متاسفانه با مسئله از جایگاه سیاسی صورت گرفت. برخوردی که با همراهی نیروهای خود سر و تندروی سپاه و بسیج به بالا رفتن هزینه های اجتماعی منجر شد.
به صورت منطقی همواره بین خواسته ها و تلاش یا هزینه های آن ارتباط منطقی وجود دارد. بدیهیست که انسان در شرایط عادی احتمالا ترجیح میدهد با کمترین هزینه بالاترین سطح از دریافت خواسته هایش را داشته باشد. از آن سو با بالا رفتن هزینه به صورت مستقیم انتظار از نتیجه مورد نظر نیز بالاتر میرود. به عبارت دیگر اگر هزینه پرداخت شده برای مطالبات اجتماعی بالاتر رود خواسته های رادیکال تر جای خود را به خواسته های خزشی می دهد و آتش مطالبه را تند تر میکند.
در جریانات پس از انتخابات نیز ابتدا خواسته مردم بررسی عادلانه و به دور از جهت گیری های سیاسی به موضوع تقلب در انتخابات بود که با برخورد نا متدبرانه حاکمیت که به جای تمکین از این حق قانونی و بر آوردن آن به تهدید و برخورد سیاسی روبرو شد. هزینه ای که جامعه برای تاکید بر حق شهروندی خود پذیرفت شرکت در تظاهرات 25 خرداد بود که در قانون اساسی تصریح گردیده بود و هزینه ها شامل زمان و انرژی و ترس از برخوردهای تندرو ها بود. این هزینه با خواسته و مطلوب آنها یعنی بازنگری در انتخابات همگونی داشت در حالیکه کشته شدن جمعی از تظاهر کنندگان ( از جمله سهراب اعرابی ، ندا آقا سلطان ، دانشجویان کوی دانشگاه و ...) هزینه های مطالبات مردم را بالا برد. بنابراین دیگر بازنگری در انتخابات ریاست جمهوری نمیتوانست خواسته ای باشد که با این هزینه ها تناسب داشته باشد در این مرحله عزل رییس جمهور و برخورد قانونی با مسببان جای خود را به مطالبات قبلی داد. با ادامه روند غیر قابل کنترل و نا بخردانه نیروهای خود سر و عدم تلاش حاکمیت برای استقرار خردورزی (نمونه آن عدم توجه به پیشنهادات آقای رفسنجانی برای عبور از بحران) و تاکید بر برخورد قاطعانعه دولت و درگیری های میان دولت و مردم به افزایش شمار کشتگان و آسیب دیدگان و بالاتر رفتن هزینه های اجتماعی و متناسب با آن رادیکال تر شدن خواسته های معترصین منجر گردید.
بنابراین آنچه واضح است نقش نیروهای تندرو و تمامیت خواه جناح راستگرا در رادیکال کردن اوضاع و پیش بردن شرایط به سمت و سوی غیر قابل کنترل است. موسوی ˛ کروبی و خاتمی که همه تلاش خود را برای کنترل شرایط و در چارچوب آوردن معترضین نمودند با بی تدبیری حاکمیت در سانسور خبری و به واسطه هزینه های اجتماعی که در اعاده حقوق عامه مردم و آنها به عنوان نمایندگان مردم شده بود مجبور به پیروی از مطالبات رادیکال تر شده اند. با اینهمه هنوز کسانی در بدنه اصول گرایان انگشت اتهام خود را به سوی مردمی گرفته اند که تنها سوالشان این بود: رای من کجاست؟ مردمی که انتقادشان از رییس دولت در حوزه مسایل اقتصادی واضح و شفاف بود و نیازمند پاسخی اصولی و کارشناسانه و در غیرآن واگذاری منابع ملی به فردی لایق تر بود! مردمی که از کاپشن احمدی نژاد و نامه جمع کردنش به شوق نمی آمدند و رفاه اجتماعی و در نظر گرفتن منافعشان را در تعامل با دنیا حق خود می دانستند و اینک به جای آنکه پاسخی در خور بیابند با تهدید و شکنجه روبرو بوده اند. چنین مردمی نه از انگشت اتهام اتهام زنندگان میترستد بلکه خواسته های خود را با تمایلی شگرف تر می طلبند.
تلاشهای اصول گرایان تندرو در استفاده غیر اخلاقی از رسانه ها و استفاده از ابزارهای مختلف برای سرکوب مطالبات مردم علاوه بر رادیکال تر کردن مطالبات نقش دیگری نیز داشت. امام محمد حامد غزالی در کتاب اعترافات غزالی میگوید وقتی که شیشه تقلید شکست مقلد هرگز نمیتواند خود را به تقلید دوباره مقید کند. این تعبیر در حوزه مسایل سیاسی از قول اکبر گنجی در کتاب عالیجنابان خاکستری اش تحت عنوان خارج شدن غول از شیشه و توسط آقای ذالنور بابی ادبی تمام خاص اندیشه شان تحت باز شدن قلاده های سگها مطرح شده است. آگاه شدن از حقوق شهروندی و بالا رفتن سطح انتظار مردم از حاکمیت برای پاسخ گویی پدیده ای بی بازگشت است. وقتی که فردی به حقوق قانونی اش و خواسته ها و مطالباتش آگاه میشود دیگر نمی توان او را از مطالبه خواسته هایش باز داشت. بدین ترتیب شکسته شدن شیشه تکلیف در افراد جامعه و بیدار شدن احساس شهروندی در فرد ˛ بازگشت به مرحله رابطه والد و فرزندی را با حاکمیت ناممکن میکند. این احساس در بخش های مختلف جامعه اگر چه نه با سرعتی یکسان اما با سرعتی متغیر رشد میکند و دیر یا زود در تمامی بدنه جامعه منشعب خواهد شد.
راه حل های سیاسی موسوی برای خروج از بحران آخرین راه برای همه علاقه مندان به حفظ جمهوری اسلامیست. راه حل هایی که می تواند با راهبری موسوی ˛ کروبی و خاتمی به اصلاح وضع موجود و راضی کردن مردم برای اعتدال خواسته های رادیکال آنها بیانجامد. خواسته هایی که نه برای مردم و نه برای حاکمیت فعلی نتیجه روشن و لزوما مثبتی نخواهد داشت. پیش نهادهای موسوی عبارتند از :
1. تقید دولت به پذیرش مسئولیت و برخورد قانونی مجلس و قوه قضاییه با اشتباهات آن
2. تدوین قانون شفاف و اعتماد برانگیز برای انتخاباتها
3. آزادی زندانیان سیاسی و احیاء حیثیت و آبروی آنها
4. آزادی مطبوعات و رسانه ها و اجازه نشر مجدد روزنامه های توقیف شده
5. برسمیت شناختن حقوق مردم برای اجتماعات قانونی و تشکیل احزاب و تشکل ها و پایبندی به اصل 27 قانون اساسی
لازم به توضیح است که پیشنهادات موسوی نه تنها خارچ از محدوده قانون مورد تایید در جمهوری اسلامی نیست بلکه هنوز به همه پتانسیل آن هم نزدیک نمی باشد. با اینهمه این آخرین فرصت فراروی تصمیم گیران فعلی نظام است و طبیعتا تصمیم نا صواب آنها مسئولیت آنها را در تعیین سرنوشت نظام سنگین تر خواهد نمود.